زندگی چیست؟

از مادرم پرسیدم زندگی چیست؟

در جوابم وا ماند

و پدر نیز ...

و سوال باقی ماند

و شب از راه رسید

وقت خوابیدن بود

و من اما بیدار در پی یک پاسخ

ماه بالای سرم خود نمایی می کرد

من ز جا بر خواستم

در حیاط خانه حوض آب ساکت بود

به کنارش رفتم

ماهی قرمز من در خواب بود شاید رویا می دید

خواستم دست در آب کنم یک صدا گفت:نکن

آن صدا از ماه بود

با ترس نگاهش کردم

گفت: تو چرا بیداری؟

گفتم: یک سوالی دارم که نه مادر جوابش را می داند نه پدر

گفت: بپرس من همه چیز می دانم

گفتم: زندگی چیست؟

خنده ای کرد و گفت: دوستی داشتم به نام سهراب او می گفت:

(زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد)

گفتم: یعنی چه؟!!

گفت: زندگی یک خواب است یک رویا که اگر بیدار شوی

روبه رویت دو گل است

یک گل پژ مرده یک گل شاد و قشنگ

خوب حالا تو بگو با کدام گل باید بود؟

من فرو رفتم در آغوش خیال که پریدم از خواب

فریاد زدم یافتم یافتم

زندگی بودن ماست و به قول سهراب

( زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود)

/ 6 نظر / 10 بازدید
انسانم آرزوست

من فرو رفتم در آغوش خیال که پریدم از خواب فریاد زدم یافتم یافتم زندگی بودن ماست.......سلام آبجی، زیبا بود کاش قدر این بودن را می دانستیم اما دریغ که تا لحظه وداع در خوابیم.شاد باشی عزیز[گل]

Milad

ب راستی واقعا زندگی چیــــــــــــــــست

فهیمی

سلام ممنون از حضورتون امیدوارم دوباره شما ره ببینم

سونیا

زندگی باید کرد حتی اگر تن سپردن به روز مره گی بهانه ای باشد برای لحظه ای که آرزویش را داریم[ماچ]

باوان

سلام عالی بود خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم[گل]