نقاشی و مادر

روی زمین دراز کشیده بود و بالش گل گلی اش را زیر سینه اش گذاشته بود تا راحت تر بتواند مشق هایش را بنویسد.

 مشق هایی نامفهوم، مشق هایی که اغلب آنها به صورت خط های افقی، عمودی و یا مورّب بودند. با نقطه هایی گاه در بالا و گاهی در پایینشان.

 مادرش کمی آنطرف تر نشسته بود. پاهایش را دراز کرده و روی هم انداخته بود و کوبلن می بافت.

چیز دیگری که امروز خانم معلّمشان سر کلاس گفته بود و هیچ هم با عقل جور در نمی آمد ذهنش را مشغول کرده بود و کم کم داشت کلافه اش می کرد.

کمی مشق می نوشت و یواشکی سرش را بالا می کرد و زیرچشمی نگاهی می انداخت، چیزی دستگیرش نمی شد و دوباره به کار خودش مشغول می شد.

یکبار هم به بهانهء خستگی کاملاً روی زمین دراز کشید و صورت سبزه گون و نحیف خود را روی موکت پوسیده و زبر گذاشت و یک دل سیر نگاه کرد.

آنقدر نگاه کرد که نفهمید و دوباره به مشق نوشتن مشغول شد. ولی حواسش همه جا بود بجز به خط های کج و معوجی که می کشد.

یک نوع کنجکاوی خاص کودکانه در او بیداد می کرد و اجازهء فکر کردن را از او گرفته بود.

لباس سفید رنگی پوشیده بود که پارسال بابا برای شاگرد اول شدنش به او هدیه داده بود. لباس یقه اش باز بود و بالش گل گلی به قفسه سینه اش فشار می آورد و همهء آن را قرمز می کرد.

همین باعث می شد که هر چند دقیقه بدنش را از روی بالش بردارد. این کار احساس کرختی ِ خوبی در قفسه سینه اش ایجاد می کرد و باعث می شد تا بتواند آن را دوباره روی بالش بگذارد.

یکبار که خواست همین کار را بکند چشمش به مادرش افتاد که به او زل زده و لبخند می زد...:

   - مامان جان چیزی اذیتت می کنه؟
 نه... چرا مگه چی شده؟!
   - هیچی آخه هی سرتو بلند می کـنی و ـ...
   با خنده ای مصنوعی حرف مادر را قطع کرد و گفت:
 نه! نه...! چیزی نشده... از مشقام خسته شدم...!

 مامان جان مگه نگفتم داخل حرف کسی نپر...؟
 ببخشید خوب... یادم رفت... قول میدم دیگه یادم بمونه...

   این را گفت و سرش را داخل کتاب و دفترش برد و باز مشغول شد.

 آنقدر مشق خود را طول داد تا مادر هم که منتظر اتمام کار او بود، نشسته خوابش برد.

 حالا دیگر وقت کافی داشت تا نگاه کند و فکر کند و جواب سؤالش را پیدا کند. مشقش را زود تمام کرد و خیلی آهسته و بی سر و صدا دفتر نقاشی گل گلی اش را از داخل صندوق کتابهایش درآورد و شروع کرد به نقاشی کردن..

   یک نگاه کوتاه به آلبوم کهنه و قدیمی عکسهای خانوادگی و دیدن عکسهای مادر کافی بود تا همهء این خاطراتِ مشوّش و دلنشین در ذهنش زنده شود.

دیگر چیزی یادش نمی آمد. پای نقاشی اش خوابش برده بود.

صبح جدای از مشق و کتاب و نقاشی خود را در رختخواب گل گلی اش یافته بود.

 او حالا یک زن میانسال بود که یک پسر کوچک داشت که مجبور بود خط های کج و معوج بکشد.

خواست آلبوم را ببندد که ناگهان چشمش به جلد آلبوم افتاد که گوشهء یک ورق تا شده از آن بیرون زده بود.

 به آرامی و با زحمت ورق را بیرون کشید و وقتی آن را باز کرد بغض گلویش را گرفت.

 آن ورق کهنه چیزی نبود جز نقاشی کودکانه اش...

حالا می فهمید چرا بعد از آن شب هرچه دنبالش گشت پیدایش نکرد.

 یک نقاشی ِ ساده که عبارت بود از: یک پای کوچک و مثلاً پر چین و چروک در وسط صفحه و زیر آن که پر از درخت و گل و سبزه و پرنده بود...

اشک در چشمانش حلقه زد... دلش هوای مادرش را کرده بود...

 سرش را بلند کرد... پسر کوچکش در اتاقش، پشت میز تحریرش نشسته بود و مشق می نوشت...

همان خط های کج و کوله... آری... گاه گاهی هم نگاهی به پاهای مادر می انداخت... حتماً ذهن سپید او هم در کشمکش با این جمله بود که چطور می شود که:

   ... بهشت زیر پای مادران است........

/ 10 نظر / 9 بازدید
مهدی یزدی

من که شک دارم...!![گل] به به پاکی و مقدسی مادران،نه. به وجود دنیای متافزیک شک دارم.

انسانم آرزوست

سلام حالتون خوبه؟ من در اين دياري كه دلها همه از سنگ شده عشق را در حال تشييع جنازه مي بينم. حتي عشق مادران را كه روزي سرآمد بود .شايد اين آموزه جامعه من باشد كه غرق در رنگ و ريا است وگرفتار عشق و محبت هاي دروغين. وشايد منفي نگري بيش از حد من باشد!!![گل]

سونیا

مادر خیلی عزیزه..کسی که میشه بی بهانه و تردید بهش اعتماد کرد..کسی که اگر دل میسوزونه نه به دلیل ترحم که به دلیل عشقه..کسی که میشه از صمیم قلب دوستش داشت... مادر یعنی همیشه همراه حتی بعد از رفتنش. عالی بود..عالی[ماچ]

انیس

سلام عزیز دلم خوبی؟ امیدوارم همیشه خوب باشی بوس خدافظی

حمیده

سلام سالي چرا ديگه نمينويسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

بیژن آریا

درود بر گرامی همدل. هرگز چنین کاری نکن...این اشتباه ترین تصمیمی می باشد که میتوانستی بگیری. در تصمیم گیری ات تجدید نظر کن[گل] به امید روزهای بهتر... شادوپیروز باشی. بدرود.

حقدوست

[لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل] با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست ارجمند. [گل]ميلاد با سعادت امام حسن(ع) را به شما تبريک عرض مي‌کنم.[گل] با مطالب جديد زير در خدمت شما عزيز هستم: [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>>تبريک ميلاد امام حسن(ع) [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/post/361/ [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>>> پاسخ امام حسن(ع) به شش سؤال [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/post/360/ [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>>> احاديثي ارزشمند از امام حسن مجتبي(ع) [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/post/359/ [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>>> اثر سوء شرابخواري در هنگام مرگ [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/post/357/ [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>>> نرم افزارهاي موبايل(قرآن و مفاتيح) براي ماه رمضان [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/post/356/ [گل][گل][گل][گل][گل] منتظر حضور شما هستم. [لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل] توصيه مي‌کنم تمام مطالب را و لو گذرا مطالعه فرماييد. مطمئنا بهره خواهيد برد.

ویدا

سلام نميدونم از كجا شروع كنم اصلا دقيقا نميدونم كه چي بايد بگم پارسال بود كه خيلي اتفاقي به وب خيلي خوشكلت(بدون اغراق بگم) اومدم يه مطلب خيلي جالب خوندم احساس عجيبي داشتم اما چون اونوقت خيلي درگير مسائلي كه برام پيش اومده بود،بودم ازش گذشتم ولي اون صفحه رو سيو كردم امروز بعد از 8 ماه دوباره خوندمش و الانم اومدم كه دوباره يه سر به وبت بزنم اما وقتي ديدم كه ديگه خداحافظي كردي خيلي ناراحت شدم حيفه بخدا من تازه ميخواستم كه بيشتر با هم باشيم بخاطر اينكه تو اين دوره زمونه آدمايي مثل تو كه سرشار از احساس و افكار قشنگن و با يه ديد ديگه به زندگي نگاه مي كنن كم پيدا ميشه فكر ميكردم ميتونم از تجربه و نظرت براي بهتر شدنم استفاده كنم راستي منم مث شما يه پرستارم البته نه به طور كامل منظورم اينه كه دانشجوي پرستاريم نميدونم شما فارغ التحصيل شديد يا نه خيلي حرف زدم اميدوارم خسته نشده باشي گفتم كه نميدونم دقيقا چي بايد بگم فقط ... خيلي بي ريا و صادقانه ازت ميخوام كه ادامه بدي [گل]

حقدوست

[لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل] با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست ارجمند. با مطالب جديد در خدمت شما عزيز هستم: [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>> تسليت توهين به قرآن مجيد [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/post/371/ [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>>> نظرات برخي انديشمندان غربي در مورد «قرآن کريم» [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/page/24 [قلب]>>> احاديثي بسيار ارزشمند در عظمت «قرآن کريم» [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/post/372/ [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>>> داستانهايي خواندني در مورد «قرآن کريم» [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/page/23 [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] منتظر حضور شما هستم. [لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل] توصيه مي‌کنم تمام مطالب را و لو گذرا مطالعه فرماييد. مطمئنا بهره خواهيد برد.

حقدوست

[لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل] با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست ارجمند. با مطالب جديد در خدمت شما عزيز هستم: [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>> تسليت توهين به قرآن مجيد [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/post/371/ [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>>> نظرات برخي انديشمندان غربي در مورد «قرآن کريم» [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/page/24 [قلب]>>> احاديثي بسيار ارزشمند در عظمت «قرآن کريم» [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/post/372/ [گل][گل][گل][گل][گل] [قلب]>>> داستانهايي خواندني در مورد «قرآن کريم» [گل] http://bia2mofid.persianblog.ir/page/23 [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] منتظر حضور شما هستم. [لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل] توصيه مي‌کنم تمام مطالب را و لو گذرا مطالعه فرماييد. مطمئنا بهره خواهيد برد.