خدا میداند و ما نمی دانیم

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

----------------------------------------------------------------------------------------------

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»


ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود که

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد
 

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنهاترین

از این که به وبلاگه حقیرانه ای که تازه ساخته ام سر زدی واقعاَ ازت ممنونم باز هم بهت سر می زنم وبلاگت فوق العاده است[قلب][چشمک][نیشخند]

بارانی

سلام سالی عزیز[گل] هر دو داستان زیبا و تامل‌برانگيز بود... ممنون [لبخند][گل]

امید(آخرین عکس)

انصافا آدم خوش قلبی هستی . داستان این عکس چند سال پیش تو دانشگاه برام اتفاق افتاده بود. نمی دونم لایق اینهمه تعریف هستم یا نه [گل]

آیدین

رودها را به خانه ام راه می دهم و گلها ی باغچه را به پیشوازت می فرستم به یاد تو هزار شمع روشن می کنم در هزار معبر

ندارفیعی

بااپ جدیدی درخدمتم [گل][بدرود] اگه افتخارتبادل لینک هم بدیدخوشحال میشم[گل][بدرود]

منیر

سلام عرض می کنم خانم دکتر حالتون خوبه انگار چند وقته نا محسوس هستین سر نمیزنین بهمون این رسمش نیستا ما یعنی من مریضم بهم سر بزنین منتظرم[گل][نیشخند]

خادم خلق الله

با سلام خدمت خواهر گل خودم از این که به من سر زدی متشکرم. از بابت اینکه توی اداره از اینترنت استفاده می کنم از تذکرت ممنون . این رو هم خودمن می دونم. اجازه داده شده تا برای استفاده شخصی از آن استفاده کنم. باز هم به من سر بزن روز شنبه آپ می کنم.[گل][خداحافظ]

نجمه

سلام چقدر خوشگله دنیای خدا لذت بردم ممنووووووووون

محبوبه مامان طاها

سلام خاله مهربون خوبي عزيزم چه خبر خاله جوني خاله مهربونم عيدت مبارك باشه اميد وارم سال خوبي داشته باشي و خوشبخت باشي وقت كردي سر به يزد بزن در خدمتت هستم خاله جونم فداي تو خاله مهربونم

کامی

با سلام: من عید سال 1388 را پیشاپیش به شما تبریک گفته و امیدوارم سال خوب و پر برکتی را پیشرو داشته باشید.[گل] درضمن از نظر شما کمال تشکر را دارم و باید بگویم این مطلب شما واقعا درسی برای اشخاص ناشکر خواهد بود.[فرشته]