آدمک خسته شدی؟

آدمک خسته شدی ؟؟؟


آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟

پاسی از شب که گذشته است ،پس چرا بیداری ؟


 آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای ؟

دلت از غصه سیاه است، چرا سوخته ای ؟


 تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی ، 

تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی ، 


آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای ؟

کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای ؟

 آخرین بار که بر مزرعه من باریدم،


 روی دستان تو من شاپرکی را دیدم ، 

تو چرا خشک شدی،


 او چرا تنها رفت ؟ من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت ؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن ،

 این منم آبی باران تو مرا باور کن ، 


باور از خویش ندارم که چنین می بارم ،

بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم ،

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست ،


 نه برای تب من فرصت بهبودی هست ،

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود،


 دلش انگار به حال دل من سوخته بود،

شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد ،


 رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد ،

 آری این بود تمام من و این بیداری ، 


جان باران چه شده از چه پریشان حالی ؟

 برو که آدمکی منتظر باران است ،


 او که با شاپرک قصه ی ما خندان است،

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم ..

یادش بخیر...   

/ 4 نظر / 23 بازدید
یک دوست از دست رفته

وقتی کسی در کنارت هست، خوب نگاهش کن: به تمام جزئیاتش به لبخند بین حرف هایش به سبک ادای کلماتش به شیوه ی راه رفتنش، نشستنش به چشم هاش خیره شو دستهایش را به حافظه ات بسپار گاهی آدم ها آنقدر سریع میروند که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻴﻢ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ . . . ! ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ

یک دوست از دست رفته

دست خودم نیست بوی تو که میرسد به مشامم تمام شهر را هوای تو به سرم میزند روزهای که تو نیستی چقدر نفسم تنگ میشود دست خودم نیست وقتی مینویسی مست شوم در دوباره..............

یک دوست از دست رفته

گاهی دلت بهانه هایی میگیرد که خودت انگشت به دهان میمانی گاهی دلتنگی هایی دارد که فقط باید فريادشان بزني اما سکوت مي کني ... گاهي..!! پشيماني از کرده و ناکرده ات... گاهي دلت نمي خواهد ديروز را به ياد بياوري انگيزه اي براي فردا نداري و حال هم که... گاهي فقط دلت ميخواهد زانو هايت را تنگ در آغوش بگيري وگوشه اي گوشه ترين گوشه اي...! که مي شناسي بنشيني و"فقط" نگاه کني... گاهي چقدر دلت براي يک خيال راحت تنگ مي شود...