آخرین پله آسمان..

خدا گفت :

چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است .

و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .

در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .

تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .

و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .

هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است...

---------------------------------------------------------------------------------------------

خدایا ! دلم باز امشب گرفته

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم 

 ***

خدایا ! بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو به سوی دلم

بیا،پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم  

***

خدایا! کمک کن به من

نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته

همان شهر دوری که بر سردر آن

کسی اسم رمز شما را نوشته  

***

خدایا! کمک کن

که پروانه شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش

مبادا بمیرد 

***

خدایا! دلم را

که هر شب نفس می کشد در هوایت

شبی می فرستم برایت

-----------------------------------------------------------------------------

سال‌ها پیش از این

زیر یک سنگ

در گوشه‌ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم

همین. 

 ****

یک کمی خاک

که دعایش

دیدن آخرین پله آسمان بود

آرزویش همیشه

پر زدن تا ته کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه‌ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد  

****

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم 

 

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم!

بی تو هرگز....

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مردآشوب-حسن رفعت پور -

شاید سهم این پلنگ همین باشد که از بالای این صخره به نظاره ات بنشیند و پنجه هایش هر بار خالی تر از گذشته حسرت پایین کشیدنت را داشته باشد سلام مردآشوب به روز شد با عشق پلنگی ! منتظرم بیا به دیدنم

(m.j)

واقعا زیبا بود و منو خیلی تحت تاثیر قرار داد[گل] واقعا چرا خیلی وقتا از خدا دوریم و با تیپ روشنفکرانه گرفتن خدا رو انکار میکنیم؟ لذت بردم سالی عزیز[دست]

(m.j)

سلام دوست خوبم خیلی خوشحالم که این حس به سراغت اومد و تو به این قشنگی نوشتی[لبخند]

فرشاد

هر گامی كه امیدوارانه برمی‌داریم، بستر تولد دوباره‌ی ما می‌شود. ما با تولدهای نو به نوی خویش، مدام دنیا را از نو می‌بینیم، مدام دنیا را، در نگاه خویش، از نو می‌آفرینیم. پس نترسیم از دشواری‌ها، به استقبال زندگی برویم، كه آمیزه‌ای‌ست از فراز‌ها و نشیب‌ها، غم‌ها و شادی‌ها، اشك‌ها و لبخند‌ها، حوادث تلخ و شیرین، بیماری و سلامت، مرگ و تولد. از روی موانع بپریم و بدین‌سان، جهش‌های بلندتر را تجربه كنیم. موانع، زمینه‌ساز تجربه‌ی جهش‌های بلندند. ما به موانع محتاجیم. مسأله‌ها، ذهن ما را به چالش می‌كشند و به ما قدرت حلّ مسأله‌ها را می‌بخشند. ما به مسأله‌ها محتاجیم. وقتی دستِ نیازی به سوی ما دراز می‌شود، ما سخاوت را تجربه می‌كنیم. دیگری، فرصتی‌ست برای ما كه عشق تجربه كنیم و نجوا و گفت‌وگو را. ما به دیگران محتاجیم. به جای آن‌که بگریزیم از دشواری‌ها، موانع، مسأله‌ها، نیازها و دیگران، بهتر است به استقبال آن‌ها برویم. در زندگی شاید به همه‌ی خواسته‌های خود نرسیم، اما بی‌تردید، به همه‌ی آنچه كه نیاز داریم خواهیم رسید. خدا هست، پس جای نگرانی نیست. ما هم، همچون آن كرم كوچك ابریشم، باید پنجره‌ی پیله‌ی ترس و تنهایی‌مان را باز كنیم

انسانم آرزوست

سلام دوست عزیز.حس بسیار زیبایی بود.قلمت سبز و جاودانه باد.دوست داشتی به کلبه سردما هم سری بزن[گل][لبخند]

هادی

سلام نظر لطفتونه امیدوارم در کار پرستاری موفق وسر بلند باشید[گل]

به شعر آنچه مرا / پشت حرفها / گم شد به فعل آنکه مرا / پای صرفها / گم شد *** کنار پرسه زدنهای هیچ / تاریکه هوا به وقت گرینویچ / تاریکه !

salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam azize dele Daryayi. vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay cheghade inja naz shodeeeeeeeeeeeeeeeeee. khoobe khooB? oza rooberahe? akh bemiramo naBnam too delet gho3yi bashe...

فرشاد

نمان چون سبک قاصدکانی آرام که به هر جایی لانه ای می سازند روی شانه ها و شاخه ها تکیه می کنند وبه کسر ثانیه ای خود را به دست باد می سپارند و می روند برو ماندن پوسیدن است و پوچ ماندن درماندن است و به روزم