لبخند سفید عشق

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.

هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزء تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."

آدمخوار ها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!!!

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت.

وزیر همواره میگفت : هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله ای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند.

زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند ... اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!!
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت :اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد : پادشاه عزیز مگر نمی بینید ،اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند، بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!! 

" پس هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست ! "

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

زندگی آنچه زیسته ایم نیست. بلکه آن چیزی ایست که به خاطر می آوریم تا روایتش کنیم.

همیشه نگاهی را باور داشتم که وقتی ازش دورم منتظرم بماند.به آمدنم ایمان داشته باشد.

پایه های عشقتون را کامل کنید و به کلام و رفتار ها توجه نکنین.به نوای قلبتون توجه کنین و عطر یاس را در اطراف پراکنده کنید.

مهم این نیست که چگونه زندگی کنیم. مهم اینه که درست زندگی کنیم.

مهم اینه که لحظه ای خدایی بشیم.لحظه ای عاشق بشیم.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

* * *

/ 48 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جوجو

________________#########_#____#_# ________########____________##_#_# _____##__##___ _________________#_# ____##_#___#_____________________# ____#_#___#_________________##___# ____#_#__##___________#######_____# ____#__#_#_________###________##__# _____##_______###_#_____##_____#________####### _______###_______#_____###______##____##__###__# _________#______#________#___#__#____##_##___##_# _________#______#_______#####___#___##_##____#__# __________#_____##____##_______#____#__#_____#__# ___________##____##__________#######___#___##__# _____________##____##_____###_____#_____###____# __________#############_####______#_________# _______##_______#______#____#_____#___________# _____##_________#______#____#_____##_________# ___##___________#_______#___###__###________# __#____________###_______###___##___#______# _##__________##___#____##____________#___## _#__________#______####______________#_## ##_________#________________________# #__________#_____ اپم بدو_____________ # _#_________

فاطمه

قشنگ بود با آرزوی موفقیت [لبخند] """"""""" در وصف علی همان بس که شهریار سخن میگوید: به علی شناختم من بخدا قسم خدارا..

Ashke Mahtab

سلام. ممنونم بابت اين همه لطفي كه تو اين مدت نسبت بهم داشتين.آپم. خدانگهدارتون باشه.

سعید کوچولو

الهی! به به به! قالب نو مبارک خیلی هم مبارک دوسش دارم می بینم که از بابالنگ دراز به انریکو رسیدی! خیلی قشنگه قالبت اومدم زودی برم ولی حسابی گرفت بهمو پستتو خوندم. هول هولی نظر نمی دم به زودی آدم میشم! ولی بیا شماره 2 پست جدید خودتی!! گل باشی همیشه [گل]

سعید کوچولو

الهی! به به به! قالب نو مبارک خیلی هم مبارک دوسش دارم می بینم که از بابالنگ دراز به انریکو رسیدی! خیلی قشنگه قالبت اومدم زودی برم ولی حسابی گرفت بهمو پستتو خوندم. هول هولی نظر نمی دم به زودی آدم میشم! ولی بیا شماره 2 پست جدید خودتی!! گل باشی همیشه [گل]

منیر

میدونم روزه مرده اما عیده... تولد مولود کعبه رو بهت تبریک میگم عزیزم[قلب]

رامین

[لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] [چشمک][چشمک][چشمک] [گل][گل] [قلب] [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] [چشمک][چشمک][چشمک] [گل][گل] [قلب] [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] [چشمک][چشمک][چشمک] [گل][گل] [قلب]

رامین

سلام سالی [گل] خیلی جالب بود نوشته هات . طنز جالب و قابل تفکری رو نوشته ای . داستان وزیر هم خیلی زیبا بود . من قبلا هم اومدم اینجا ولی تو نیومدی . نمیخای یه سر بیای ؟[متفکر]