داستان های دل

گفتم: «لعنت بر شیطان»!
لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»
در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان...

-------------------------------------------------------- 

مرد نجوا کرد :"خدایا با من صحبت کن"

یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید .

پس مرد با صدای بلند گفت:" خدایا با من صحبت کن"

آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد.

مرد فریاد زد :" خدایا به من یک معجزه نشان بده"

یک زندگی متولد شد ولی مرد نفمید.

مرد نا امیدانه گریه کرد و گفت :" خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم "

پس مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد !!

------------------------------------------------


 در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید

فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند

و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن

فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده

سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده

ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم

 فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند

در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان

راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده

زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب

و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید


/ 34 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.عروج

سلام. آپم تشریف نمیارید؟ [گل]

سایا

دختر بابل و شیراز مثالی گل من طعم لیمویی دریای شمالی گل من 00000000000000 آپم و منتظرتون با یه فنجون قهوه داغ دیگه[گل]

فریده جلیلوند

سالی جان . شرمنده ام کردی . عزیزم از توجهت و مهربانیت متشکرم بی بی زمستون

پیمان

این داستانو قبلا خونده بودم اما باید حدس میزدم اونو یه جایی مثلا تو وبلاگ شما دوباره پیدا کنم........ چقدر خوبه آدم معنی زندگی با عشقو بدونه....... عالی بود.....[گل]

رضاپارسی پور

سلام عزیز فرزانه و همدل و همزبان و ...چیزی جز تشکر و اینکه بگویم " فدای خودت و خوبیهات " برای بیان این همه لطف و مهر و محبتت ندارم . شاد و سلامت و سربلند باشی.ممنونتم.گلی.گل. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مریم

[گل]سلام. سال نو مبارک.امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و شادی داشته باشی[لبخند]

آیدین

سلام که صمیمانه ترین نام خداست سلام سالی نازنین خوبی تو؟ امیدورام که سال خوبی رو آغاز کرده باشی. . . . حکایت جالبی بود خانوومی این اوخر مطالبی که می نویسی وی ا انتخاب می کنی خیلی بهتره و البته جهت دار. یاد داستانی از شیخ انصاری افتادم شاید زمانی برات تعریف کردم.

مهدي

من ادمي نيستم كه به كسي پيام بدم ولي چون گفتي دادم دوست داشتي ميتوني با من تماس بگيري09367749914