راز دل قاصدک

روزی‌ بر بلندترین‌ شاخه‌ درختی‌ کهن‌سال‌ قاصدکی نشسته‌ بود و نفس‌ تازه‌ می‌کرد. کم‌کم‌ نسیمی‌ از دوردست‌ رسید و لابلای‌ شاخه‌ها وزید. قاصدک به‌ ساقه‌ نازک‌ برگی‌ چسبید و مژک‌هایش‌ را بست‌. 

نسیم‌ گذشت‌. قاصدک‌ چشم‌ گشود، کنار او حباب‌ کوچکی‌ روی‌ برگ‌ نشسته‌ بود. قاصدک‌ گفت‌: «به‌به‌، چه‌ قاصدک‌ قشنگی‌!» 

حباب‌ گفت‌: «من قاصدک نیستم، من‌ حباب‌ هستم‌، آن‌ قاصدک‌ که‌ می‌بینی‌ تصویر خود تست‌.» سپس‌ نور آفتاب‌ را به‌ روی‌ قاصدک‌ تاباند. 

قاصدک‌ مژک‌هایش‌ را در تصویرش‌، که‌ بر سطح‌ حباب‌ منعکس شده بود، شانه‌ کرد و گفت‌: «بگو بدانم‌ از کجا آمده‌ای‌؟» 

حباب‌ درخشید و گفت‌: «روزی‌ در شهری‌ دور، کودکی با کف‌ صابون‌ حباب‌های‌ فراوانی‌ به‌ هوا پراکند. من‌ یکی‌ از آن‌ها بودم‌. 

نسیم‌ ما حباب‌ها را بر فراز خانه‌های‌ شهر برد.

هر یک‌ از ما تصویر دیگران‌ را در خود منعکس‌ می‌کرد. 

رفته‌ رفته‌ همراهانم‌ قطره‌هایی‌ شدند و بر زمین‌ چکیدند. 

اما من‌ با‌ یاری‌ نسیم‌ از دشت‌های‌ وسیع‌ گذشتم‌. از چشمه‌ها و رودها گذشتم‌، از کوه‌ها و تپه‌ها، باغ‌ها و جنگل‌ها گذشتم‌. می‌دانی‌؟ عمر ما حباب‌ها کوتاه‌ است‌؛ آرزو داشتم‌ آنقدر بمانم‌ تا ماجرای‌ این‌ سفر را برای‌ کسی‌ تعریف‌ کنم‌.» 

قاصدک‌ گفت‌: «تو دوست‌ خوب‌ منی‌! کاش‌ همیشه‌ کنارم‌ بمانی‌. چیزهای‌ زیادی‌ می‌دانی‌ که‌ به‌ من‌ بیاموزی‌.» 

حباب‌ لرزید و گفت‌: «قاصدک‌ دلربا، نزدیک‌ من‌ نیا!

مژک‌های تو ممکن‌ است‌ به‌ زندگی‌ من‌ پایان‌ دهند.

 قاصدک‌ جلوتر سُر خورد و گفت‌:مژک‌های‌ من‌  لطیفند، می‌توانم‌ ترا در پناه‌ خود بگیرم‌.»

سپس نزدیک‌تر شد و با مژک‌هایش‌ او را به‌ نرمی نوازش‌ کرد. دست هایت را از روی گونه هایم برندار تا همه چیز سرجایش بماند. دستهایت را اگر برداری .اشک هایم پایین می لغزد .آن وقت نه از لبخند چیزی می ماند و نه از برق چشمانم. قاصدک او را در آغوش گرفت.

حباب‌ از شعف‌ و شادی‌ شفاف‌تر شد و تصویر قاصدک‌ را در تمامی‌ سطح‌ خود منعکس‌ کرد و گفت‌: «خورشید در حال‌ غروب‌ است، برای‌ من‌ هیچ‌ جا امن‌ نیست‌.» 

قاصدک‌ گفت‌: «من‌ قاصدکی‌ ناچیز و ضعیفم‌، دانه‌ای‌ دارم‌ که‌ باید فردا به‌ مقصد برسانم‌، اما می‌توانی‌ تا طلوع‌ خورشید کنار من‌ آسوده ‌باشی‌.» 

حباب‌ غلتی‌ زد و گفت‌: «خسته‌ام‌. راه‌ درازی‌ آمده‌ام‌. باید استراحت‌ کنم‌‌.» 

قاصدک‌ مژک‌هایش‌ را از هم‌ گشود، حباب‌ را در میان‌ گرفت‌ و هر دو در آغوش‌ هم‌ به‌ خوابی‌ عمیق‌ فرو رفتند. 

آن‌ شب‌، هر دو خواب‌های‌ خوشی‌ دیدند. حباب‌ خواب‌ قاصدکی دید که‌ دانه‌اش‌ را در سرزمینی‌ دور کاشته‌ و در انتظار باران‌ است‌. 

قاصدک‌ نیز خواب‌ صدها حباب‌ در آسمان‌ شهر دید که‌ هر یک‌ تصویر خورشیدی‌ را منعکس‌ می‌کردند. 

صبح‌ زود روشنی‌ بامداد از آمدن‌ خورشید خبر داد. قاصدک‌ با نغمه‌ پرندگان‌ از خواب‌ برخاست‌. مژک‌هایش‌ را کش‌ و قوس‌ داد واطراف‌ را نگریست‌،

 حباب‌ نبود.

با اولین‌ نسیم‌ به‌ پرواز در آمد، اما هر چه‌ گشت‌ حباب‌ را ندید. 

خورشید از پشت‌ کوه‌ سر زد و بالا و بالاتر آمد...

نور خورشید حالا در قطره‌ آبی‌ منعکس‌ می‌شد که‌ روی‌ دانة دل‌ قاصدک‌ نشسته‌ بود.

و قاصدک .... چشمانش را همانجا که پاهایش را گم کرده بود گذاشت و پرواز کرد.

و همه تن گوشش شد .تا سینه اش مامن راز دیگران باشد.

و آرزوها پرواز کردند

شاپرک راز زیستن را بر بالهای ناتوان بادبادک نجوا کرد و بادبادک بی بال و بی پر پرواز کرد.

 

پرستار کوچولو سالی

/ 28 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقایق

[خجالت]سلام گلم...چه طوزی؟وبت خیلی خوب شده.من خیلی وقت بود که به نت نیومده بودم...دلم تنگیده بود....

Ashke Mahtab

سلام. قالب نو مبارك.نميدونم.شايد من خيلي وقته نيودم. مثل هميشه زيبا بود داستانتون.موفق باشيد.

آمد

کلیه اتفاقهای زندگی آینه تمام نمای ماست .درست مثل قاصدک یا حباب آب یا شبنم.

اهورا

سلام باران امد بهروزم منتظرم زود باش

خادم خلق الله

سلام وقت بخیر . با مطلبی در مورد اندیشه های زندگی در خدمتم. یباترین آرایش برای لبان شما راستگویی برای صدای شما دعا به درگاه خداوند و . . . . منتظرم یا علی [گل]

ye Daryaaaaaaaaaaaaaaaaaa salammmmmmmmmm azize Daryayi. khuB sali junam? hanuz bar nagashT/ delam kheiliiiiiiiii barat tang shode nazi.D:

آمد

بعضی موارد در طبیعت است که از هر نظر کوچک هستند اما اگر در قالبشان نظر کنی دنیایی رو می بینی که زبان از تعریفش کم می آورد .یک نمونه اش همین قاصدک است که شما آنرا در غالب نوشتارتان از او یاد کردید و این قلم شیوایتان زیبایی قاصدک را دو چندان کرد .مطلب پر از حس زیبای سفیدی قاصدک و سبک بالیش بود .ممنون.

انسانم آرزوست

خیلی وقت دیگه کسی زیر ورقمون نمی نویسه "بیست آفرین پسر گلم" ٢٠ آ فرین پسر گلم

ساز خدا

با آهنگی ساخته خود به روزم .........خوشحال می شوم بشنویدم[گل]

علی

سلام پرستار کوچولو. خیلی وقت بود به وبت سر نزده بودم .چه قدر متحول شده احسنت بر تو. امید وار بیدم مففففففق باسی.