یاد خاطرات

این داستان را به یاد بیمارای بیمارستان شفا میذارم. یادشون به خیرلبخند

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. 
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

----------------------------------------

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!...

من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه... بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
 

کاش ما هم یه چراغ جادو داشتیم. اگه داشتین چه آرزویی میکردین؟ 

/ 57 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید کوچولو

تا آن هنگام که فصل آخر کتاب زندگی انسان نوشته نشده، هر صفحه و هر تجربه ای مهیج است. همه چیز گشوده است و قابل تغییر. کسیکه تنها به فصل های قدیمی و ورق خورده کتاب بیاندیشد، نقطه اوج فصل های دیگر زندگی را از دست میدهد. شاد باشی پرستار کوچولوی بزرگم. د د *

سعید کوچولو

هر جا که هستی سلامت و شاداب باشی و آرامش همنشینت باشه. سالی نازم یه عالمه برای همه دوست جون خوبام دعا کردم. د د از ته دل کوچولوم[قلب][گل]

رضا (عشق من شبنم)

كاش بر ساحل رودي خاموش عطر مرموز گياهي بودم چو بر آنجا گذرت مي افتاد بسراپاي تو لب مي سودم كاش چون ناي شبان مي خواندم بنواي دل ديوانه تو خفته بر هودج مواج نسيم مي گذشتم ز در خانه تو كاش چون ياد دل انگيز زني مي خزيدم به دلت پر تشويش ناگهان چشم ترا مي ديدم خيره بر جلوه زيبائي خويش كاش در بستر تنهائي تو پيكرم شمع گنه مي افروخت ريشه زهد تو و حسرت من زين گنه كاري شيرين مي سوخت كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا مي چيدي کاش در شعر من اي مايه عمر شعله راز مرا مي ديدي فروغ[گل]

آیدین

رودها را به خانه ام راه می دهم و گلها ی باغچه را به پیشوازت می فرستم به یاد تو هزار شمع روشن می کنم در هزار معبر

امید

سلام دوست عزیزم... من با عکسهای (قبرستان خودرو ها) به روزم. [گل]

مهدیه

الماس سختم من که با چکش نمی شکنم و نه با قلم تراشیده می شوم بزن بزن بزن مرا که من از آن نخواهم مرد همچون ققنسم من که از مرگ خود زندگی باز می یابد و از خاکستر خود می زاید بکش بکش بکش مرا که من از آن نخواهم مرد [گل]

جوجو

سلام من هر دو مطلب و خوندم باید بگم که اگه یه چراغ جادو داشتم ارزو میکردم که همه ادما مثل این دیوونه داستان شما بودن اما احمق و بد نبودن.این جوری همه چیز بر وقف مراد بود.... منتظرم بای

انسانم آرزوست

سلام دوست عزیز[گل]جالب بود اولی خیلی جالب تر بود . راستی من پست ایران شما رو استفاده کردم.منتظر[گل]

دریا

arezooooo baraye tamame arezooooooha. ama ba arzesh tar az oun dar ekhtyarame...elahi ghorboone ghorbate khoda beram...kheili gharibe roo zamin...........asheghesham,khodaye mehrabooooooonam.D:

دریا

dastane Dvooneharam khoonde boodam,ama tnx ehsasam hamishe mige ke tekrarha lazem hastand,hatman 2 in borheye zamani bayad tekrar mishode baram.... halaaaaaaaaaaaa chera............???