شب یلدا - شب آغاز

شب یلدا ز راه آمد دوباره

                   

بگیرای دوست از غم ها کناره

 

شب شادی و شور و مهربانی

             

زمان همدلی و همزبانی 

 

در آن دیدارها تا تازه گردد  

                   

محبت نیز بی اندازه گردد

 

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیژن

درودبرگرامی همدل. یلدایت خجسته باد. شادوپیروزباشی. بدرود.

محبوبه مامان طاها

سلام عزيز دلم خوبي خانومي ازت متشكرم دختر گلم تو خيلي خانوم خوب و مهربوني هستي همه مامانها خوبن عزيزم دعا كن خدا يك روزي يك دختر خوب و خوشكل به من هم بده عزيزم [گل]

آیدین

سلام صمیم ترین نام خدا سالی عزیز سلام شعر جالبی بود امیدوارم که لیدای قشنگی رو سپری کرده باشی[گل] کاشکی آرزوهایت آب نشوند نازنین[گل] حکایت ما آدما و این تیک تیک ساعت، حکایت اون بابای مسافریه که کوله پشتی اش رو زین کر.... !!!!؟؟؟؟ خوشحال میشم مشقامو تو بلاگم خط بزنی نازنین[گل]

آیدین

سالی نازنیین سلام مسرور شدم از اینکه به من سر زدی و متاسف شدم که دیشب سر کار بودی و یلدا پیش اونی که دلت پیشش بود نبودی من...؟ دیشب...؟ خب من امروز صبح محل کارم فهمیدم که دیشب یلدا بوده[چشمک] راستی نگفتی کی گذاشتت سر کار؟[گل]

آیدین

راستی عزیز جان اگه مایل بودی که بتادل لینک کنیم و این افتخار رو بهم دادی خبرم کن

دالی موشه

حکایت ما در اون دنیا ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن . خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فر زندان من هستند و بهشت به همه فر زندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

دالی موشه

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟ جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟ شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

دالی موشه

از اینکه سایت پربار ومفرحی داری ممنون. با امیدپیشرفت روزافزون برای تموم دوستا.موفق باشی[تایید][دست]

آیدین

و خدای بوته ها را برمزارم می خوابانم پیچکهای ایستاده را به باغچه های زنبق می رانم و سفیدی چادرت را از پس پنجره صدا می زنم. سالی نازنین سلام[گل] شعر یلدات قشنگ بود ممنون البته اگه من هم دوستتم[چشمک] من مشق جدید نوشتم عزیزم آرام و شاد باش [گل]

فرهاد

سلام...ایام بکام...ممنون از خوبیات...از دل سادة ووزلالت...کة شن درونشو براحتی میشة شمرد...پرستار کوچولو ودرسخون...دردانة بابا...چی بگم انقدر بی ریا گفتی جز تواضع سخنی نیست...درد پاداش خداست...درد شیرینت بجانم...یاحق[گل]