و او منتظر است ...

دفترچه ی صورتی را در می آوری تا شعر نیمه تمامت را به پایان ببری...

شعری که در حال و هوای بی قراری هایت است...

پاهایت را می گذاری روی لب باغچه ای که کنارش ایستاده ای ،

روان نویس سبز رنگت را از کیفت بیرون می آوری

 و خودت را می سپاری به شیرینی لحظه ای که در آن سیر می کنی...

می نویسی ،خط می زنی...می نویسی...می نویسی...می نویسی...

خیال ها از کنار تو رد می شودند و به تو نگاه عاقلانه ای می اندازند...

و  تو اما همچنان به نوشتنت ادامه می دهی و شیرینی انتظارت را مزمزه می کنی....

سایه ای از کنار چشمانت رد می شود ،

 نه رد نمی شود...توقف می کند کنار تو...

سرت را بالا می آوری و دستپاچه دفترت را می بندی

و از نگاه پرسشگرش فرار می کنی....

خودت را می ریزی توی حلقومت و سلام می کنی و لبخند

 قشنگ ترین شعر عالم را می خوانی در چشم هایش...

آه که چقدر روحت آرام می شود وقتی به عشقش می ایستی

دستانت را به عشقش بالا می گیری

و او همیشه منتظر است برای گرفتن دستهایت


و اعتراف می کنی به این که او (خدا )بزرگترین شاعر است...

چون آدم را سرود

/ 7 نظر / 58 بازدید
سونیا

ای جانم..عزیز دل این عزیز دل که میگم یه جورایی از ته دله که فقط باید حسش کنی..آره..میخوام بگم محشره..این همون نوای زیبایی که از اعماق دلت اومده که اینقدر به دل میشینه..بعضی جملاتت آنقدر زیباست که نمیتونم توصیف کنم که چه احساسی با خوندنش بهم دست داد. مثل خیال ها از کنار تو رد می شودند و به تو نگاه عاقلانه ای می اندازند... و تو اما همچنان به نوشتنت ادامه می دهی و شیرینی انتظارت را مزمزه می کنی. عزیزم بهت افتخار میکنم[ماچ]

فرشاد

دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم... کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند... تا بدانی "بی تو" چه می کشم کاش قاصدک به تو می گفت و این پیغام را میرساند که امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته در حال فرو ریختن است

آسمان کوچک

روزگارت صورتی... ممنونم از کامنت پر از لطفت[گل]

هومن

سلام پرستار کوچولو, سالی. بابت حسن نظرتون ممنونم[گل]

زینب

ممنون م که خیلی لذت بردم مخصوصا از این عکس بی نظیر که معنای زندگی میده