علاقه و تلاش

این داستانو چند وقت پیشا خونده بودم. خیلی دوستش دارم.البته بگو چه داستانی من دوست ندارم...خوب ولش. خلاصه دوست دارم اونایی که نخوندن بخوننو ...اونایی که خوندن...تحمل کنن.

دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشیده بود.آن وقت بود که دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد.در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.

خط اولی گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی لرزید. خط اولی گفت: و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ.من روزها کار می کنم. می توانم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار یک نرده بام.

خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت.

خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای و حتماً ما زندگی خوشی خواهیم داشت.

در همین لحظه معلم فریاد زد.... دو خط موازی به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند ... دو خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند..دو خط موازی لرزیدند... به همدیگر نگاه کردند ووو خط موازی دوم زد زیر گریه.

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد. حتماً یک راهی پیدا می شود.

خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند.هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم..و دوباره زد زیر گریه.

خط اولی گفت : نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم.

بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند.خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها ....از دشتها گذشتند... از صحراهای سوزان ....از کوههای بلند...از دره های عمیق ....از دریاها از شهر های شلوغ ....سالها گذشت.

آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ...

ریاضیدانان به آنها گفتند: محال است هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند...شما همه چیز را خراب می کنید.

فیزیدانان گفتند: بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم... اگر  می شد قوانین طبیعت را نا دیده گرفت دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست. دردتان بی درمان است.

شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.

ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید...رسیدن شما به هم مساوی با نابودی جهان است. دنیا کن فیکون می شود. سیارات از مدار خارج می شوند.کرات با هم تصادف می کنند. نظام دنیا از هم می پاشد.چون شما یه قانون بزرگ را نقص کرده اید.

و بلاخره بهکودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیای واقعیات.آن را در دنیای دیگر جستجو کنید.

دو خط موازی او را هم ترک کردند. و بازهم به سفرشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشون شکل میگرفت .آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست می دادند. ..

خط اولی گفت : این بی معنی است...

خط دومی گفت : چی بی معنی است ؟

خط اولی گفت : اینکه به هم برسیم.

خط دومی گفت : من هم همینطور فکر می کنم و آنها به راهشون ادامه دادند.

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد.

خط اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم.

خط دومی گفت : شاید ما هیچ وقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتماً آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاشی رفتند و بعد روی قلمش ... نقاش فکر کرد و قلمش را حرکت داد..

وآنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسیدند.

میدونین شاید تو زندگیمون اتفاق هایی بییفته که اصلاً راهی برای حل شون نداشته باشیم. اما هیچ وقت نباید یادمون بره. که تلاشمونو کم نکنیم حتی یه لحظه....خدا شاهد همه چیز هست ...اون خودش راهی رو پیدا میکنه.

خدا خیلی بزرگه.یادتون نره. سلامت باشید و شاد.یا حقفرشته

/ 3 نظر / 5 بازدید
سونیا

آفرین..عزیز دلم زیبا بودو قابل تعمق..کم کم داری یه فیلسوف کوپولو میشیا[گل]

زینب

سلام. عجب داستان زیبایی بود. خیلی خوب بود.