فداکاری و عشق

غنچه از خواب پرید و گلی تازه شد و به دنیا آمده بود.

خار خندید به او گفت سلامقلب.....و جوابی نشنید. خار رنجید و هیچ نگفت.....ناراحت

ساعتی چند گذشت ...

و گل چه زیبا شده بود .فرشته دست بی رحمی آمد نزدیک...

 گل سراسیمه و وحشت زده ماند.تعجب

لیک آن لحظه خار آمد و گل از مرگ رهید.خجالت

صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید .چشمک گل صمیمانه به او گفت سلام

 

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

سلام ممنون که بهم سر زدی... مطلب فداکاری و عشقتون خیلی زیبا بود...ممنون...[گل]

علی وراوئی

سلام دوست عزيز من آدرس وبلاگ شما رو درلينكستان وبلاگم قرار دادم شما هم اگه دوست داشتي ما رو تولينكستانت راه بده

غریبه

قشنگ بود:) این خرس رو خودم هم خیلی دوس دارم اما مال من کوچولوه[چشمک]

بهار

سلام دوست عزیز.... ممنون که مهمان خانه ام شدی... منم هرروز مهمان خانه ات هستم.... خوشحال می شم اگر به وبلاگ داستانم هم سر بزنی وبرای بهتر شدن مطالبم راهنماییم کنی... باتشکر فراوان...bargrezan.blogfa.com

قصه گو

عشق من در سفر عشق خطر باید کرد سینه را بر سر مقصـــود سپــر باید کرد از شب و ظلمت و از ظلــم نباید ترسیـد تا به خورشید فقط ذکر سحـــر باید کرد[گل][گل][گل]

بانوی فانوس به دست

سلام ممنون از نظرتون. رشتتون مرتبط با پزشکیه یا پزشکیه ؟ منم یک وبلاگ مرتبط با رشته ام دارم خوشحال می شوم به ا ین وبلاگ هم سر بزنید www.khmicrobiologhy.blogfa.com

روی رد رویاها ....

قرار است زهر مار به خورد هم دهيم زهر شما سکوت زهر من اشک دراين غروب بي کس بيکس مي شوم کنار شما در ني ني چشمان شما دوتا شده تک تک تير باران مي شوم قرارمان به فراموش کردن بود فراموش شديم سکوت شما هر بار چون سيلي برصورتم صورتم را گرفته ام! اين را اکنون فهميدم محکم با دو دست و شما با آن نگاه بي تفاوت گويي نه انگار که من از هر کس شمارا بيشتر مي شناسم که شانه هايم را کم داريد براي پناه چشماني که در هر لحظه تمام داشته هايشان را در خود غرق مي کنند قهوه ي تلخ من استکان آبجوش شما...!