ﻗﻔﻞ ﺩﻟﻢ

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

 

ولی هیچ کس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

 

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

 

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

 

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

 

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

 

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

 

و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

 

وفردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

 

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را ندارم.....

/ 7 نظر / 9 بازدید
انسانم آرزوست

در مقام آزادی و اندیشه هنوز به ارج و احترام واقعی مولانا نسبت به انسان نرسیده بودیم بلکه در آنجا با مرتبه ای از مراتب انسان روبرو بودیم که انسان را از لباس حیوانیت بیرون آورده بود و در هیئت موجودی آزاد و اندیشمند با او روبرو شده بود........

ماه و ايزد و يار

آخر يك روز قديس ميشوي! شايد هم تا بحال شده اي![لبخند]

مسیح ...

در نگاهت خوانده ام غرق تمنايي هنوز گر چه درجمعي ولي تنهاي تنهايي هنوز بي تو امشب گريه هم با من غريبي مي كند ديده در راهند چشمانم كه باز آيي هنوز