صدای پای شب کم کم به گوش می رسد... و باز هم مثل همیشه شبی که آکنده از شور است...

شوری که گاه دلتنگی می آورد و گاه نشاط...

مهم این است که شبی نیست که پیامی نیاورد... و این بار در این تاریکی باز هم برایت می نویسم تا مثه همیشه حالم خوب شود...

می نویسم تا رازی جدید را از  دل سیاهی شبی تازه پیدا کنم...

 به چشمانم نگاه کن...به سیاهی چشمانم نگاه کن... ومثل همیشه حرفهایم را از پس این همه سیاهی بخوان...

امروز فکر کردم که اگر روزی تو نگاهم نکنی چه میشود... اگر روزی وجودت را حس نکنم چه میشود...اگر روزی نتوانم هم نوای عشق تو بخوانم چه میشود...

و هزار اگر دیگر که ذهنم پر از آن هاست...

از آخر بار که دلم را به تو سپردم چندیست که می گذرد ... با خود گفته بودم که دلم را پس نمیگیرم مگر این که خودت آن پس دهی... می دانم که یادت هست... 

وقتی دلم با توست...خیالم راحت است...قدم هایم را محکم تر بر می دارم...هراس و ترسی به دلم راه ندارد...یا اگر هراسی داشته باشم... محکم تر با تمام خطرات رو به رو میشوم... چون خیالم بابت تو راحت است... می دانم که هر پیش آید حتما خوب خواهد بود... یا به قول ان که می گوید: هر چه از دوست رسد نیکوست...

می دانم با دوست شدن با تو فاصله زیاد دارم...اما می دانم و مطمئنم که اوج بندگی چیزی جز یافتن لیاقت دوستی با تو نیست...

اما می دانم برای این دوستی باید بهای زیادی بدهم... همانند دیگر بندگانت که لایق دوستی با تو شدند... و این را نیز می دانم که در این راه اول از همه باید از خودم بگذرم...

ولی تا به حال چند بار توانسته ام فقط به خاطر تو از خودم بگذرم؟

چند بار در زندگی ام فقط به خاطر تو بخشیدم نه به خاطر عزیز شدن پیش دیگر بندگانت؟

چند بار بدون ریا هر وقت که صدایم کردی آمدم...چند بار بدون ریا نماز بندگی خواندم؟

چند بار ...

و هزاران سوال بی جواب دیگر...

 

                   و حال من ماندم و یک دنیا شرمندگی... 

همیشه ...   

نمی دانم چرا همیشه خیلی زود دیر می شود ... 

 و من چرا همیشه لحظه هایم برای گفتن تمام حرفهایم و این همه حقیقت تلخ می میرند... 

بی تکلف بگویم باز هم حس و حال غریبی سراغم آمده.... اگر چه خسته ام...    

آنقدر خسته که نمی دانم قافیه هایم در کجای این همه حرف و حس جا دارند....   

 پس بگذار باز هم بی تکلف بگویمت... باز هم بی تکلف صدایت بزنم از پس این همه صدا ...

نامت را زمزمه می کنم...صدایت می زنم...جوابم می دهی؟   

نامت سرشار از حس هایی که از آنها گفتن برایم سخت است... و هر واژه ای که مرا به یادت بیندازد سرشار است از این حس...    

کاش پیش از این می دانستم که اولین بار که نگاهم کنی و اولین نسیمی که از سر لطفت بر وجودم نازل کنی...

تبدیل به طوفانی می شود که حال تمام واژه های ذهنم و بهتر بگویمت تمام زندگی ام را به بازی گرفته است...   

آن روز را یادت هست؟  

 می دانم خود خواستم که این گونه باشم...می دانم که رسم این راه همین است...   

از نزدیک ترین واژه هایی که به ذهنم می رسد با تو سخن می گویم...    

اما به خودت قسم که همان نسیم لطفت بود که حالم را این گونه ساخت... 

و این گونه شد حال من...  

همان نسیم لطفت بود که ابتدا مستم کرد و بعد به بازیم گرفت... 

به بازیم گرفت تا بیشتر درکت کنم... و عطش مرا بیشتر کرد...   

و این همه عطش من گواه آتش توست...

آتشی که می سوزاند تمام جسم خسته ام را ولی باز هم می گویمت آتش تو تنها عطش مرا بیشتر می کند...    

قول می دهم آنقدر بسوزم در آتشت که غرق وجودت شوم ... آنقدر می سوزم که به قول تمام شاعر های واقعی دنیا به وصالت برسم ...   

 نمی دانم تا چه حد می توانم پای بند حرفهایم بمانم ... اما آرزو می کنم که بتوانم پای بند تمام حرفهایم بمانم ...    

می دانم فاصله ی من و تو اندازه دریافتن واقعی همان عبارت لا اله الا الله است ...  

می دانم که اگر طاقتم دهی و اگر این همه عطش کم نشود ... به صاحب خانه که خودت هستی می رسم...   

                ولی من مانده ام و این همه راه نرفته ...

سلام به همه دوستهای خوبم. باز عطر بهاری به مشام میرسد و بازهم سالی نو

عیدتان مبارک

دعا میکنیم همه با هم ..... تا هر چه مصلحت هست به وقوع بپیونده

سال جدید حتما سالی بهتر خواهد بود

همیشه منتظر بهترین ها باشید.

شاد باشید و عاشقلبخند قاصدک خوش خبرچشمک



تاريخ : ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان