-تنهام.

-من ام تنهام.

-مثل هم ایم.

-یعنی تو هیچ کس رو نداری؟

-پیرمرد چرخ گاری اش را نشان داد:همه کس و کار من تو این گاریه.

-منظورت عکسای یادگاریه؟سکه قدیمی و در باز کن و...

-پیرمرد خندید:نه.نه.منظورم خاکستری که ازشون به جا مونده.

- خاکستر!

-اونا این جا هستن.

-پس چرا می گی تنهام؟

پیرمرد کمی فکر کرد و گفت:شاید به خاطر اینه که خیلی گرسنه ام.

نگاهی به دور و بر کرد:ولی مثل این که تو واقعاً تنهایی!

مرد جوان با انگشت اشاره به ستاره ی پر نوری اشاره کرد

رو به پیرمرد کرد:من سیرم.دروغ گفتم تنهام.من یه ستاره دارم.

با انگشت آن را نشان داد.انگار در هوا چیزی قاپید،

دستش را مشت کرد و آن را نشان پیرمرد داد:الان تو مشت امه.خیلی ساکته.

فقط با من حرف می زنه.

دستش را تکان داد،آن را نزدیک گوشش برد.انگشتش را جلو بینی اش گرفت.

آهسته گفت:الان خوابه.

پیرمرد به ستاره نگاه کرد:چیزی داری بخورم؟

مرد روی نیمکت درازکشید:آره تو کیسه یه ساندویچ هست.

و پشت به او کرد

پیرمرد ساندویچ را برداشت.به آن گاز زد.به ستاره نگاه کرد و به مرد

.ظرف خاکستر را محکم به سینه فشار داد.

نویسنده: سهیل میرزایی

-----------------------------------------------------------------------------

سلام به دوستهای گلم.

نیستم یه مدتی اونم به علت مشکلات شغلیمه

این داستان کوتاه نوشته یه هنرمنده که واقعا منو تحت تاثیر نوشته خودش قرار داد.

گاه به داشته هامون افتخار نمی کنیم.

به احساس های قشنگمون

حالا دستامونو روی قلبمون بذاریمو احساسش کنیم.

شاد باشین و عاشق

راستی تولد وبلاگمه.

 تولدت مبارک حس درونم.وبلاگ من

 



تاريخ : ٢٦ مهر ۱۳۸۸ | ۳:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان