آدمک به اطراف خود نگاه کرد. کجاست فرشته هایم.

اطراف را به دقت گشت. با صدای بلند فریاد زد. کجائید......؟ !فرشته های زندگی

وقتی کوچک تر بود اطرافش فرشته هایی بودند که هر روز به او می گفتند.. به تو هویتی انسانی داده می شود. آرام باش و به بودن فکر کن.

هراسی در دلش افتاد

نکند به علت اینکه انسان شده ام. فرشته هایم را از دست داده ام؟!!!!!!

فرشته هایش مایه شادی ، اعتماد بنفس ، عشق و علاقه آدمک بودند.

آدمک به قلب خود نگاه کرد. دو بال را به تصور کشید. یادآورد که در هنگام مواجه با خطرات در تاریکی ها دنیای رنگاوارنگی از زندگی برای خود می ساخت.

حس کرد...

چشمانش را بست و بی هیچ گونه دقتی به اطراف، دو فرشته را ترسیم کرد.

فرشته ها به او نزدیک شدند. گفتند: ما جلوتر می رویم. همراهمان باش تا موفق شوی

فرشته ها جلوتر رفتند و همه سنگ ها را از سر راهش برداشتند. تا مبادا پای آدمک به سنگ ها گیر کند و به زمین بخورد.

فرشته ها مواظبش بودند.

آدمک از کنار چاله ها بی آنکه بداند حرکت می کرد.

فرشته ها ، زندگی زیبایی از آدمک در خیالش ساختند.

آدمک تصور زیبایی از خود به دست آورد. در دنیایی کاملاً شفاف و روشن و پاک....

ناگهان صدایی آمد.

یادآور فرشته هایی که به تو دادیم و همچنان نگرانتند.

آدمک به صداها به دقت گوش کرد. فرشته ها در کنارتند.

کودک که بود همیشه کنارش بودند. شبانه روز از او مرقبت می کردند.

اسم یکی از فرشته ها مادر و اسم دیگری پدر بود.

بزرگتر که شد. فرشته ها نام دیگر به خود گرفتند. معلم خوب، دوست بامرام و مهمتر از همه خواهر خوب و یا برادر...

اصولاً ما آدم ها از همان کودکی به داشتن فرشته عادت کرده ایم.

آدمک در رویای خود به سر میبرد.

چشمانش غرق شادی بود.

در دنیای افسانه ای، دنیایی که گمش کرده بود. دنیایی پر از نور... دنیایی پر از پروانه و گل...

همان که مدت هاست در درونش گم شده بود.

ناگهان دوباره صدایی آمد.... برای خود فرشته ای بساز...

آدمک خنده کنان در سرایی پر نور به بازی مشغول بود. که فرشته ها به او گفتند.

آدمک دنیای اصلی خود را بساز. برای خود فرشته ای بساز

آدمک مبهوت نگاه ها....

به سرای خود بازگشت. غمگین از دوباره بازگشتنش.

ولی صدایی در دلش گفت: من می توانم فرشته بسازم. اگر بخواهم

چشمانش را بست و دو بال در اطرافش تصور کرد. خنده بر لبانش نقش بست. زندگیش سرشار از مهر و محبت و عشق شد.

آدمک ، فرشته ای در درونش ساخت.

فرشته به او کمک کرد که دنیایی پر نور بسازد. همه را شاد کند. مراقب دیگران  باشد...

 و

آدمک فرشته شد.

نویسنده: پرستار کوچولو سالی



تاريخ : ٤ مهر ۱۳۸۸ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان