امشب باآنکه تنها هدفش شادی بود. خنده اش را فراموش کرده بود.

از تمام اعماق وجودش به او نگاه کرد و خندید... او نگاهش کرد و گفت: مغرور

آیا غرور بود که تنها به او شادی می داد و یا آنکه به علت اینکه هدفش شاد کردن بود شاد می شد.

نمی دانست...

به دنبال چراها دوید و دوید... تا به قله سوالات رسید. برای چه شاد نیست؟

غم خنده سرداد و فریادکنان گفت چون . او از آن من است. شاید باید بروی تا خنده بر لبهایش برگردد.

عمق درد... عمق عصبانیت

و........ آدمک به او و به خود نگاه کرد.

آدمک به قلبش نگاه کرد. چرا؟ او عصبانیست چون خود می خواست؟ آیا شادی شما برای درد است؟

من درد دارم. در قلبم درد دارم. باید بروم.

باید بخوانم. باید بنویسم...... من درد دارم.

یاد آن روز افتاد .... در کلاس درس با کچ سفید نوشت.

مادر خیلی دوستت دارم.....

و آن موقع بود که قلبش از عشق مملو گشت.

دوست داشتن. نامی که او آن شب در لبخند خود کم داشت.

چیزی که باید میگفت ولی صدایش کم داشت

عشق کم داشت

صدایش غرور داشت

شاید به خاطر او بود.

کسی که جلویش بود غم داشت

آدمک غم را دوست نداشت.

چون عمری با او مقابله می کرد و او  همچنان دنبالش بود.

شاید آدمک باید میرفت به کوچه خلوت عشق

و عشق را جدا میکرد از هیاهوی زیستن

عشق باید جان یابد در عمق وجود و آن موقع تنها عاشق یک چیز میشد.

عاشق خود

آنگونه می شود که یک عاشق مغرور است

مغرور از بودن

مغرور از شدن

مغرور از بال یافتن و پریدن

و آدمک بالهایش را گشود و به کنج خاطره ها پیوست

----------------------------------------------------------------------------

سلام به همه دوستهای خوبم.

ازاینکه مدتی نبودم. شرمنده.

گذر زندگیه و مشکلات خاص خودشو داره

این داستانم. اگه بشه اسم داستان روش گذاشت. سربرگیه از داستان آدمک

خوشحالم که دوباره پرشین بلاگ باز شد و حداقل این خونمون زیر خاک خاطره نرفت

شاد باشین. شاد زندگی کنین. و عاشق باشین. همه ایاملبخند

نویسنده: پرستار کوچولو سالی



تاريخ : ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان