در زیر خاک حاصلخیز بهاری دو دانه کوچک در کنار هم قرار گرفته بودن ..........
دانه اولی گفت من می خواهم رشد کنم می خواهم ریشه های خود را در اعماق خاک بفرستم و جوانه های خود را به بیرون از پوسته زمین هدایت کنم و شکوفه ها و جوانه های ظریف و کوچک خود را مانند پرچمی که امدن بهار را به گوش همه می رساند روی زمین بگسترانم .
می خواهم گرمای خورشید را در وجودم احساس و زیبای و شکوه شبنم بهاری را بر گلبرگهای خود مشاهده کنم.
با این صحبتها دانه اولی جان تازه ای گرفت و شروع به رشد و نمو کرد
دانه دومی گفت اما من می ترسم اگر ریشه های خود را به زیر خاک بفرستم در اعماق تاریک زمین چه اتفاقی خواهد افتاد اگر از پوسته سخت زمین سر بر اورم ممکن است جوانه های ظریف من اسیب ببینند .
هرگز اجازه نخواهم داد جوانه های من روی سطح زمین پهن و غذای حلزونها شوند.....
اگر شکوفه های زیبای من شکفته شود شاید بچه خردسالی مرا از ریشه بر کند
نه ! بهتر است همینجا مانده و منتظر شوم شاید اوضاع بهتر شود .


بعد از این سخنان دانه دومی رشد نکرده و منتظر ماند .

یک مرغ خانگی در حالی که زمین حاصلخیز بهاری را با نوک خود می کند دانه منتظر را پیدا کرد و بی درنگ انرا خورد ...


هر کس که قدرت ریسک کردن و ایستادن جلوی پیشامدها را نداشته باشد و از رشد و بالیدن بهراسد مشکلات زندگی او را خواهد بلعید.

نویسنده: عشق بی نظیر
-----------------------------------------------------------------------
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
قلب دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..
و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم
نویسنده: وبلاگ دیونه خونه عزیز



تاريخ : ٦ امرداد ۱۳۸۸ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان