آدمک رو به آسمان کرد ...

به دنبال چیزی میگشت.

ماه را دید. در او خیره شد. ماه لبخندی به او زد. آدمک از او پرسید .. تو میدانی من چگونه شاد میشوم؟

ماه جوابی به او نداد و در او خیره شد.

آدمک پرسید: در کجا میتوانم پیدایش کنم؟ آیا تو میدانی کجاست؟

ماه لبخندی زد و گفت: در خودت

آدمک به ماه خیره شد و گفت : خودم.... ولی من از خودم غمناکم

آدمک سرش را غمگین پایین انداخت و رفت.... صدایی در دلش میگفت تو میتوانی آن را پیدا کنی.

او رفت و رفت . از صحراها گذشت و به جنگلی رسید.

در دل سکوت جنگل او صدا زد. شادی تو کجایی؟

ناگهان صدایی به گوش رسید . آدمک به خود لرزید.گفت شادی اینجا نیست.

اینجا جز تنهایی و غم چیزی نیست...

ناگهان درختی خود را لرزاند و به او گفت چرا؟

ما که اینجا تنها نیستیم.اینجا زیبا و قشنگ است. تو از وجود تاریک خود نگاه میکنی.نور را به قلبت آور.

آدمک متعجب به درخت نگاه کرد . چشمانش در پی نور گشت . صدای جیرجیرک ها به گوش می رسید. ناگهان صدایی از پشت سر ترساندش. توان نگاه کردن نداشت.با توان وجود خود دوید.... دوید ...دوید

ناگهان به زمین خورد .بی هوش همان جا افتاد. چشمانش بسته شد.

تا که صبح ...نور زیبایی نوازش کنان صورتش را لمس کرد. چشمانش را باز کرد. جنگلی یافت به چه زیبایی.

پروانه ها در اطراف در حال پرواز بودند. گلها در حال خواندن...

آدمک چشمانش گشوده شد . با لبخندی به اطراف نگاه کرد. ناگهان خورشید را دید.

به خورشید گفت: تو مایه شادی هستی. آیا تو از شادی خود به من میدهی؟

خورشید نگاهی با تمام مهربانی به آدمک کرد و گفت: مایه شادی توئی نه من

آدمک به خود نگاه کرد.و گفت من؟

مدتی گذشت ... آدمک از منظور خورشید چیزی نفهمیده بود.دوباره پرسید:خورشید خانم تو همیشه مایه شادی هستی وقتی به خواب می روی همه جا غمگین و تاریک میشود.

من میخواهم مثل تو همیشه مایه شادی باشم.

خورشید گفت: خودت باید بتوانی دلیل شادی را پیدا کنی. اصلا برای چه میخواهی شاد باشی؟

آدمگ گفت: برای چی؟ خوب.....شادی زندگی می آورد.عشق...حس خوب...من آن را می خواهم

خورشید گفت: خوب...همه این موارد برای چیست؟

گفت: برای خودم.برای دیگران...

گفت: پس حالا میتوانی آن را پیدا کنی. آروم گوش کن. به صدای قلبت گوش بده. آیا می شنوی؟

آدمگ گفت: صدای قلبم؟

خورشید گفت: چشمانت را ببند و به صدایش اعتماد کن.با صدایش حرکت کن.و به شادی برس

آدمک چشمانش را بست.صدایی در قلبش میگفت تو انسان هستی. تو از روح منی...تو از خاکی... تو از ....بهشتی

آدمگ گفت: بهشت؟

حالا یادش آمده بود که خانه اش کجا بود.صدا گفت: تو از چه کسی کمک نخواستی؟

آیا تو تنها بودی؟

آدمک به اطراف نگاه کرد. همه چیز زیبا بود. هیچ کس تنها نبود.برکه ای آب دید. کنارش رفت و نشست. دستانش را در آب فرو برد و ناگهان خودش را دید.

تنها آدمک تنها بود. چون حس میکرد تنهاست. چون خودش خواسته بود.

آدمک لبخندی زد. دوباره به آسمان نگاه کرد.در دل جنگل به پرواز در آمد.

از کوه ها...از صخره ها...از ابرها...از پله های انسانیت گذشت...و به خود رسید.

به خودی که از اول به دنبالش بود.

او صدایی در دل می شنید ...

 همان که در ابتدای وجودش هدایتش میکرد....

او به فردوس رسید و شادی را به دست آورد.

نویسنده: پرستار کوچولو سالی

------------------------------------------------------------------------------

مبعث رسول اکرم را به همه دوستهای گلم تبریک میگم. پاینده باشین و الهی. یا حق



تاريخ : ٢٩ تیر ۱۳۸۸ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان