در آغاز آفرینش یکروز حقیقت و دروغ کنار رودخانه رفته بودند.

 

دروغ به حقیقت گفت. بیا در رودخانه شنا کنیم.

 

حقیقت ساده دل قبول کرد.

 

اما تا لخت شد و در آب رفت.دروغ لباسهای او را دزدید و رفت.

 

از آن به بعد حقیقت عریان ماند و مردم دروغ را با لباس حقیقت دیدند.

 

با آرزوی دیدن حقیقت های واقعی زندگی برای تمام دوستهای عزیزم.

این متن تقدیم میشه به دالی موشه عزیز و پدر نازم.قلب 

 



تاريخ : ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان