در بلندای یک کوه بلند
در دل یک صخره سخت
یک چشمه آبی پاک
مادر چند نهال گشته بود
 
چشمه از خود عشق می جوشید اما
نمی دید معشوقه خود را 
 
زیرا که صخره ستمگر
 چشم چشمه را پر کرده بود
اما چشمه نامیدی را نمی شناخت
 
تا که روزی از آن نزدیکی
دو انسان شده ! از راه رسیدند
 
در کنار دل چشمه
زیر درختان نشستند
 
گفتند و گفتند از دنیا
ازبزرگی این چرخ
از خورشیدک زیبا
 و واژه هائی آشنا ...
 اما از غریبستان
 
دل چشمه پر می گشود
از دنیای کلمات
تا به عمق معناها
با چشمهایش تصور می کرد
دنیا را
آسمان را
خورشید را
 
و همین شد روزی
رو به صخره کرد وگفت
صخره ای دوست عزیزم
 
فرصتی از تو می خواهم 
تا ببینم دنیا را
خورشید را
آسمان را
 
فرصتی می دهی آیا ؟
اما صخره آنقدر دلسنگ بود
حتی یک نه هم نگفت !
 
و به ناگاه لرزید 
دل نازک زمین 
و صخره افتاد
به جهنم دره خودخواهی خود
 
و چشمه دید خورشید را
به خورشید خندید
و مدتی بعد
خورشید هم به او خندید
و چشمه از خجالت نگاه خورشید
آب که بود...
آب تر شد !
و چشمه عاشق خورشید
در پی وصال معشوق
اوج گرفت و به آسمان رفت 
و از شرم حضورش در کنار خورشید
عرق سرد خجالت 
چشمه ما را یک ابر کرد
در ته آسمان آبی
هم دنیا را دید
زمین را دید
کوه بلندی که چه کوچک شده بود !
 
چشمه زیبائی ها را دید
مهر را دید
پرنده را
مردم مشغول شده در تقدیر را ...!
 
و چندی گذشت
ابر ما فراموش کرد چشمگی اش را
که عشق می داد به همه دنیایش
هر چند کوچک
اما همه دنیایش بود
 
ابر ما در بالا بود
جو گیر شد !
مغرور شد
همه را کوچک دید
به همه می خندید
خنده که نه...
 نیشخند می زد
 
و ابر به خود لرزید
و قطره ای شد و افتاد
در اقیانوس همانندی ها !
 
غرور ابر ما را خوار کرد
آواره کرد
بیچاره کرد
تکه تکه شد میان توده ها 
تا که بیابد باز اسرار خدا 
آن خدائی که همه یک دانه اند
با هم هستند ولی یگانه اند 
 
آری ای دوست، ابر تکه تکه گشته بود
هر قطره ای در یک بیکران سرگشته بود
قطره ها دور از هم و با هم شدند 
دل ابر تکه تکه و سرگشته بود
و اینک آماده حقیقت گشته بود 
 دید همه یکرنگ
همه یک نوع 
همه هیچند
اما این همه هیچ، دریائی ساخته است ...
 
و در عمق این هیچستان
چه هستی ها برپاست
و خدا می داند
که چه عالمی برجاست 
یکی از این هیچ ها به دل کوسه ای می رفت
تا درد دل کوسه را گوش کند
 
هیچ دیگر می رفت در دل یک ماهی پیر 
تا که راز جوانی را درک کند
 
چشمه فهمید 
راز هستی را 
که همه همنوعند
همه از یک وجود
همه از یک سرشت
قطره ها هر یکیشان یک عالم است  
غرور است که من و او ساخته است 
من توام تو هم خود منی 
غرور یعنی نیروی اهریمنی
چشم دل چشمه دوباره باز شد 
تابش نور خداوندی آغاز شد
و اینجا بود که از ته دل گریید...
دلش گرم شد از نور خدا
 
و باز اوج گرفت
تا ته این آسمان 
 
و باز هم چشمه ما ابری گشت
و تازه به مسیر قبلی رسیده بود
اما این بار حقیقت را دیده بود
چونکه گوش جان ابر باز شد
 یعنی که او محرم راز شد
و این یعنی یک گام بلند
در ره تکمیل وجود
راه پایان هر موجود
راه هستی
راه عشق
راه انتها دار بهشت !
 
چشمه ابر شده گوش می داد
به نداها
 به نواها... به دعا ها
به نیاز ها ، به نمازها
و از آن بالا
برای هر موجود
دعا می کرد
نماز می خواند !
و نمی دانست که خودش 
با این کار
داشت رشد می کرد
 
 
ابرما با بچه ها می خندید
پرنده ها را می فهمید
با گندم می رقصید
 
تا یک روز پدر پیری را دید
غصه بیماری دختر یکدانه او
خنده را از لبش دزدیده بود
دیو پلیدی ها
این اساس هر چه نامردی ها !
مرد را به تکاپو افکنده بود
 
پیر مرد شنیده بود
آب روشنائیست
آب باران پاک ترین چیز خداست
 
و ابر نجوا کرد
و از غصه خود گفت با ابر دگر
و اینطور شد که ابر گریید
و افتاد در کاسه پشت بام خانه آن پیر
 
و مرد کاسه را به دختر بیمارش داد
و ابر به دل دخترک تنها رفت
 
و بیماری تا که ابر آب شده را دید
ترسید
لرزید
زیرا که ابر خدائی شده بود
زبس که فکر موجوادت دگر کرده بود
و اینطور شد که دخترک شفا یافت 
و چشمه ای ابر شده انسان شد
جزئی از یک کل
جزئی از یک هیچی
مثل هر یک انسان
چشمه ی قصه ما کمک می کرد دختر را
مهربانیش را عطا می کرد
و نمی دانست چشمه با این کار
که خودش را پیدا می کرد !
 
هر خودی در پی خود می گردد
هر چه که جز خود را گردد 
تو یقین دان که بیخود می گردد!
 
خود شدن در بی خودی است
مثل قطره در دریا 
مثل یک دست در انسان
مثل یک برگ درخت
مثل یک درخت از جنگل
 
آری ای دوست
چشمه داشت می فهمید
چرخه هستی را
که اگر هر هیچ نباشد
می لنگد این چرخ
 
در این چرخه هستی خیال
حقیقیت یک خیال شیرین است
در پی خود می گردی
تو خود جان جهانی
تو خود عمر نهانی
زندگی جاریست
چه در جسم باشی
در چه در بی جسمی
زندگی جاریست
نگاه کن به قطاری که در گذر است 
از پنجره کوچک کلبه تنهائی ها
قطار الان است
وقتی که رفت
در گذشته می رود
و قطاری که نیامده از آینده....
 
اما ای عزیز برو بالاتر از کلبه تنهائی ها
گام بگذار به پشت بام تنهائی ها
قطار را می بینی از دور
که در آینده نیست
در حرکتی ارام
می آید رقصان
و قطاری که می رود
و حالا برو بالاتر 
بالاتر از پشت بام خودخواهی ها
تو ببین هستی را
که همانند قطار همیشه در حرکتند
زندگی این است آری
همیشه بودن
همیشه ماندن
همیشه رقص
همیشه حرکت
حال و گذشته و آینده در دید کوته نظران جاریست
چشم دل باز کن که ببینی زمان بی زمانی را 
 
گذر کن از هر چه کوته بینی ها
زندگی زیباست
به تو می گوید این را
پروانه
گل
رنگ رخسار شقایق ها
 
همه ما همسفریم
به سرزمین خوشبختی ها
و می گردیم
می رقصیم
تا بهتر شویم از اینک ماندن
ما چه ابر
چه آب
چه چشمه
چه گیاه
چه انسان
روح واحد خوشبختیهائیم
گوش جان بسپار به طبیعت
که ببینی صدایت می زند
خداوند هستی بخش
که بیا
که بیا
که بیا
بپیوند با خدا
هستی را لمس کن در هستی
و بدان تا وقتی
در خوپرستی ها هستی
خارجی از دایره تکامل هستی
هر چه هست و نیست در هستیست
این جهان یکسره سرمستیست
غصه و غم یک حسند
اما تو خود نهایت وجودی
ذات آفرینش تو
از شادی و رقص است
برای من و تو ای انسان
زندگی سراسر یک درس است 
درسی از عمق وجود هستی 
که بدانی که نمیدانی



تاريخ : ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان