راستش امروز اومدم مطلب جدید اضافه کنم دیدم که این جوری دارم می نویسم کسی دوست داره. یکم خشک بود.رفتم یه دور طولانی به همه وبلاگ ها( نه به همه ها) زدم. حال کردم که یه جون ایرونی ام( نه!... یه کوچلوی ایرونی ام ).یعنی هستیم ... بله .. درست می گین... هستیم.

همه مطلب ها در موردحس و مشکلاته.. راستی چرا؟! آیا باید ما کوچلوها هم این مشکلاتو داشته باشیم. اصلاً تا حالا ازتون پرسیدن دوست داری کوچیک باشی یا بزرگ؟... چه جوابی می دین.؟ میگین اگه کوچیک باشین کسی تحویلمون نمی گیره! نه منظورم از کوچیکی بچه گونه رفتار کردن نیستا... منظورم داشتن ذات و سرشت یه کوچلوه.. میدونین دوست دارم به مشکلات درسی، شغلی ، اجتماعی و.... فکر نکنین. آره سخته اما ارزش داره.نداره ؟!

فکر می کنین می تونین؟میذارن؟

نه نه نه.... سریع جواب ندین...کمی صبر کنین!

کی نمی ذاره؟ اجتماع! (آدما! خانواده! همکارا!) یا مهمتر از اینا خودتون؟!!!!

آره درست فکر کردین.... خودتونین که نمی ذارین تو دنیای بچگی بمونین..

به خاطر چی ؟

اگه گفتین؟.... موقعیت اجتماعی... نه

هر انسانی یه شخصیت و سرشتی داره... که گاهی عوض نمی شه.اما خوب می شه اونو به سمتی راهنمایی کرد...چشم چشم.. تسلیم. نمی گم راهنمایی که می گین باز نصیحت شروع شد. هدایت کرد... هر کس می تونه بسته به علایق.. احساسات... خواسته ها... از همه مهمتر امید به کودکی درونش دست پیدا کنه..باور ندارینسوال

اما من دارم. میدونین چطوری ؟من راهی رو انتخاب کردم که دلم گفت برم.نگین دل زیاد حرف میزنه ها...که خودم همینو میگفتم..

من سر قسمت یه پرستار شدم ... یه پرستاری که درد نکشیده بود.. غصه نخورده بود... آره تو پر قو بزرگ شده بود.اما دید درد مردمو، شنید احساساتشونو، دید بی پولی هاشونو... و فهمید که نباید هر راهی رو بره که یکی دیگه بهش می گه... باید ببینه... بشنوه...احساس کنه...و..و...و 

اوخی ناراحت شدین... نشین... یاد گرفتم که باید یه خونه داشته باشم که غم بیرونو توش راه ندم... شاد باشم...شاد شاد

مثل شماها که باید باشین... آره کوچلوهای من ... بخندین و زمین رو لبریز محبت کنین... محبت نام نا آشنایی نیست... همه می دونن.. اما راحت گمش می کنن..

پس منم تلاش می کنم یه اتاق درست کنم که باعث شادیتون بشه...

به اتاق خنده خوش آمدید. البته یکم نمی دونم چی بگم... چون این مدتی که از زندگیم گذشته فقط درس خوندم...جوک بلد نیستم... فقط می دونم نباید غصه خورد.یچی هست که باید به امیدش زندگی کرد...اونم عشق.یا حق. به زودی زود می یام


خوشحال می شم هرچی دوست دارین که بدونینو بهم بگین. اگه این پرستار کوچلو تونست واسطون بنویسه...پس به یاری شما دوستان....

منتظرمقلبچشمک



تاريخ : ٢٢ مهر ۱۳۸٧ | ۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان