یادش بخیر کودکی مون

 

خنده های دزدکی مون

 

همبازی بودیم تو کوچه

 

لبتو نزدیک میاری

 

بوسه رو چشام میذاری

 

کسی نگفت این کار بده

 

با خنده گفت این کار شده

 

لبخند مهتاب که می شد

 

خوردن کباب که می شد

 

مامان سفره رو پهن میکرد

 

خوردن مون آغاز می شد

 

با خنده کباب میخوردیم

 

شامو با همه می خوردیم

 

تنها مونده یادگاری

 

شده برام بیقراری

 

آخ که چقدر بدم میاد

 

از این روزهای تکراری

 

آخه بزرگ دیگه شدیم

 

مثل آقا گرگه شدیم

 

چنگ میندازیم به هم دیگه

 

کسی نبود که صلح بگه

 

وقتی که من دلگیر می شم

 

چشامو رو هم میذارم

 

کودکی مو یاد میارم



تاريخ : ٦ دی ۱۳۸٧ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان