غنچه از خواب پرید و گلی تازه شد و به دنیا آمده بود.

خار خندید به او گفت سلامقلب.....و جوابی نشنید. خار رنجید و هیچ نگفت.....ناراحت

ساعتی چند گذشت ...

و گل چه زیبا شده بود .فرشته دست بی رحمی آمد نزدیک...

 گل سراسیمه و وحشت زده ماند.تعجب

لیک آن لحظه خار آمد و گل از مرگ رهید.خجالت

صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید .چشمک گل صمیمانه به او گفت سلام

 



تاريخ : ۳ آذر ۱۳۸٧ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان