آه باران باران...

دانه های الماس...بی رنگ و درخشان...

چه سخاوتمندانه تقدیم به ساحت مقدس خاک می شوند...

امانت داری و رازداری یعنی قداستی بی نظیر...

چه امانت دار است این زمین و چه رازدار است این خاک...

چون پهنای بی کران دریا را ترک میکنند نمیدانند مقصد کجاست...

صورتی که رو به آسمان خدا را تماشا میکند...

سبزه زاری که برای نوازش باران را میخواهد...

و یا کویری که اگر باران نبارد شرمنده ساکنانش خواهد شد...

همه جا یکسان می بارد...هیچ تبعیضی در کار نیست...هیچ اولویتی...

دریا میداند که پاره های تنش مسئولیتی سنگین دارند...

سکوت میکند تا بروند...تا جان ببخشند به تشنگانی که منتظرند...

منتظر قطره های الماسی که دریا پیشکش وجودشان میکند...

و چشمان دریا همشه خیس است...

خیس از فراق...خیس از انتظار و خیس از عشق...

دریا همیشه بیتاب است...از بیتابی ایست که خود را به صخره ها می کوبد...

از فراق است...و دریا می داند که باز خواهند گشت...

و آغوش بی کرانش همیشه برایشان  باز خواهد ماند...

باز میگردند چون میدانند چشم انتظاری هست...عاشقی هست...

و آغوشی که همیشه برایشان خالی ایست...

باز میگردند دیر یا زود...خسته و شاید آلوده...

و پاکی دریا است که پاکشان میکند که خستگی را از تن داغشان می زداید...

و تو باران زلال زندگی منی...زلال تر از قطره های آب...

و نگاه نجیب تو چه آهسته و نم نم بر کویر تشنه دلم فرود می آید..

قدمت مبارک است...دلم سبز سبز میشود...سبز از تر از سبزه زاران کهن...

و گل های معرفتت در وجودم جوانه میزند...

و  قلب من اقیانوسی ایست بیکران از عشق تو...

 همیشه بیتاب نگاهت...و محتاج بودنت...و منتظر آمدنت...

و چشمانم همیشه به یادت بارانی...

آه باران باران...عاشق ترم میکنی...بیتاب تر...دیوانه تر..

 

 



تاريخ : ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان