هوا  بوی باران داشت………..

انگار باران به خورد پوست شب نشسته بود

و به این راحتی بودنش محو نمیشد

  نیمه های شب بود که باران آمد و من باز مست عطر تن باران  

از شادی  بودنش نفسهای عمیق می کشیدم

مست از عطر نفس هایش

 طاقت نیاوردم گفتم باید این حس قشنگ عطر نم  باران را جایی ثبت کنم …

بیرون را نگاه کردم

دیدم ماه  هست  و بوسه ابر دلتنگ  باران هم بود ولی ماه نزدیک نبود…

چقدرهم فاصله بود نمیشد راحت دیدش

پس دلم را غرق حس نور ماه و بوی عطر عشق باران کردم…

حسی عجیب مستم کرده بود دفتر دلم را باز کردم

از زبان زمین مست بوسه باران  و نورماه عاشق نوشتم

دقیق که شدم

صدای بوسه های باران بر تن داغ برگ سبز درختان مست ، غوغایی به پا کرده بود ……

تک تک برگها عشق باران را فریاد می زدند

خلاصه با لالایی  عشق باران خوابم برد

صبح مستانه مستانه ناباورانه از خوابی رویایی بیدار شدم

از گوشه پنجره

  چشمم به قرص ماه افتاد

ماه من می خندید

لبخند  برلب داشت …

خدایا ماه من تا صبح بربام دلم آرمیده بود و من دررویایش درآسمانها ……..

 ماه نزدیک نزدیک بود .... فقط برای من و احساسم

 من مست نگاه ونفس هایش به چه زیبایی...

خود را فراموش کردم

 



تاريخ : ۸ دی ۱۳۸٩ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان