دوست دارم بنویسم اینبار نه برای خودم
نه برای دلم
برای همدردم

دلت از چه گرفته؟ راست بگو؟
کشتی دلت به کدامین امواج برخورد کرده که این چنین شکسته شده
و چشمهایت به کدامین جاده مات و مبهوت مانده
و انتظار می کشی؟

تنهای من !

دل توهم مانند، دلم طوفانی است
دستهایت بوی گلهای باران خورده را می دهد
و صدایت نوید غمها و فاصله های دور

می دانم هرروز با شبنم چشمهایت
گلهای باغ را سیراب می کنی
و برای پرنده پر شکسته مرحم می سازی

من هرروز به دنبال صدا می گردم
و تو در پی  رویا هستی
من از گردش ایام می نالم
و تو به دنبال روزنه ای از امیددرزندگی هستی

دلم می خواست تو رابه جای دیگرمی بردم

 به آنجایی که امید در فراسوی نگاهت باشد

به جایی که دلت آرام گیرد

کاش نگاهت من بودم.



تاريخ : ٢۸ مهر ۱۳۸٩ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان