دفترچه ی صورتی را در می آوری تا شعر نیمه تمامت را به پایان ببری...

شعری که در حال و هوای بی قراری هایت است...

پاهایت را می گذاری روی لب باغچه ای که کنارش ایستاده ای ،

روان نویس سبز رنگت را از کیفت بیرون می آوری

 و خودت را می سپاری به شیرینی لحظه ای که در آن سیر می کنی...

می نویسی ،خط می زنی...می نویسی...می نویسی...می نویسی...

خیال ها از کنار تو رد می شودند و به تو نگاه عاقلانه ای می اندازند...

و  تو اما همچنان به نوشتنت ادامه می دهی و شیرینی انتظارت را مزمزه می کنی....

سایه ای از کنار چشمانت رد می شود ،

 نه رد نمی شود...توقف می کند کنار تو...

سرت را بالا می آوری و دستپاچه دفترت را می بندی

و از نگاه پرسشگرش فرار می کنی....

خودت را می ریزی توی حلقومت و سلام می کنی و لبخند

 قشنگ ترین شعر عالم را می خوانی در چشم هایش...

آه که چقدر روحت آرام می شود وقتی به عشقش می ایستی

دستانت را به عشقش بالا می گیری

و او همیشه منتظر است برای گرفتن دستهایت


و اعتراف می کنی به این که او (خدا )بزرگترین شاعر است...

چون آدم را سرود



تاريخ : ٢۱ مهر ۱۳۸٩ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان