نه عقابم،نه کبوتر،اما
چون به جان آیم در غربت خاک
بال جادویی شعر
بال رویایی عشق
می رسانند به افلاک مرا
اوج می گیرم،اوج
می شوم دور از این مرحله،دور
می روم سوی جهانی که در آن
همه موسیقی جان است و گل افشانی نور
همه گلبانگ سرور...
تا کجاها برد آن موج طربناک مرا

----------------------------------------------------------

افق تاریک ،

دنیا تنگ،

نومیدی توان فرساست.

                                می دانم.

ولیکن،ره سپردن در سیاهی،

رو به سوی روشنی،زیباست

                                می دانی؟

به شوق نور،در ظلمت قدم بردار.

به این غم های جان آزار ،دل مسپار

که مرغان گلستان زاد،

که سرشارند از آواز آزادی

نمی دانند هرگز،لذت و شوق رهایی را.

و رعنایان تن در نور پرورده،

نمی دانند در پایان تاریکی،شکوه روشنایی را

-----------------------------------------------

هر بامداد

تا نور مهر می دمد از کوه های دور

من بال می گشایم،چابک تر از نسیم

پیغام صبحدم را

با شعرهای روشن

پرواز می دهم،

انبوه خفتگان را

با نغمه های شیرین

آواز می دهم.

از نور حرف می زنم،از نور

از جانِ زنده،از نفسِ تازه،از غرور.

اما در ازدحام خیابان

گم می شود صدای من و نغمه های من.

گویند این و آن:

«خود را از این تکاپوی بیهوده وارهان!

بی حاصل است این همه فریاد

در گوش های کر!
دیوانه حرف می زند از نور

با موش های کور!»

بیگانه با تمامیِ این حرف های سرد

من،همچنان صبور

با عشق،شوق ،شور

انبوه خفتگان را

آواز می دهم.

پیغام صبحدم را

پرواز می دهم

هر سو که می روم

در گوش این و آن

حتی در ازدحام خیابان

از نور حرف می زنم،

                            از نور....

پی نوشت:
با سلام دوباره به همه دوستهای خوب وبلاگ نویسم.
بازم زاده شدم
امروز راستش روز تولد منه
روز عشق منه
اینکه هستم و هنوز نفس میکشم. مدیون کسیم که نفس منه
امیدوارم خدا بهم توان اینو بده که عشق زیباشو با همه وجودم بهش پس بدم و دوباره جون بگیرم
هنوز در گوشه ای آرام زمزمه میکند . عشق واقعی است
با تشکر از همه دوستهایی که در رفتنم باعث شدن روح
آدمک زنده بمونه

آدمکلبخند
عشق واقعی است.


تاريخ : ٤ مهر ۱۳۸٩ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان