هر که را اسرار حق آموختند             مهر کردند و دهانش دوختند

 

....

 

ای عشق با تو در خلوت شبهایم خواندم...

چه زیبا بود...

 

در این خلوت تنها یاد توست که آرام می کند درون نا آرامم را...

همین که یاد تو می آید سبز می شوم... سرشار می شوم از تو...از حس تو...

از بودنت سرشار می شوم...

 

اما این که رسمش نمی شود ...

اینکه فقط من حرف بزنم و پر چانگی کنم... تو هم فقط نگاهم کنی...

می بینی چقدر درد دل دارم... دلم لک زده برای لحظه و ثانیه ای که جوابم را بدهی...

می دانم که موسی نیستم ... موسی نیستم که همانند او با تو حرف بزنم...

 

می دانم که تو گاهی دعوتمان می کنی به نگاه...به نگاه کردن به اطرافمان...

به این که چگونه از هیچ، همه چیز خلق می کنی...

می دانم که این ها همه نشانه و صدای توست... خوب می دانم ولی باز دلم بهانه می گیرد...

 

مشتی خاک برداشتم و با خود گفتم آخر تو چگونه از هیچ همه چیز خلق کردی؟

آن موقع با خود گفتم: خدایا تو معرکه ای...

 

....

 

در جواب تمام سوال هایم جمله ای را دیدم...

 

خواندم که وقتی حجاب خود بینی را برداشتی حق به اسماء و صفاتش جلوه می کند...

 

شبیه قصه ها می شود اگر بگویم خودم را نمی بینم...

 

 

                                  زیرا که واقعیت چیز دیگری است...



تاريخ : ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان