در خواب گذشته ام را باز کردم

 

و روز های سپری شده عمرم را برگ به برگ مرورکردم.

 

به هر روزی که نگاه می کردم در کنارش دو جفت پا بود،

 

یکی مال من و دیگری مال خدا...

 

جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را میدیدم،

 

خاطرات خوب،خاطرات بد،زیباییها،لبخندها،مصیبت ها...

 

همه و همه را می دیدم.

 

اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است .

 

نگاه کردم همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند.

 

روزهایی همراه با تلخی ها،ترس ها،دردها،بیچارگی ها.

 

با ناراحتی به خدا گفتم:روز اول تو به من قول دادی که

 

هیچ گاه من را تنها نمیگذاری.

 

هیچ وقت من را به حال خود رها نمیکنی و من با این اعتماد پذیرفتم که

 

*****زندگی کنم.*****

 

چگونه،چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها

 

مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟

 

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد،لبخندی زد و گفت:

 

فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود.

 

در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوش بختی.

 

*من به قول خود وفا کرده ام*

 

*هرگز تو را تنها نگذاشته ام*

 

* هرگز تو را رها نکرده ام *

 

*حتی برای لحظه ای*

 

آن جای پا که در ان روزهای سخت میبینی،جای پای من است

 

وقتی که تو را به دوش کشیده بودم...



تاريخ : ۳۱ تیر ۱۳۸٩ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان