شبی با خدا....

تا حالا صدای خدارو شنیدی؟

تعجب نکن! 

فکر می کنی صدای آب صدای کیه؟

و صدای دریا............

این صدا واسم آشناست.

چند سالی میشه که دارم باهاش زندگی می کنم.

امروزم از اون روزایی بود که یه جوری بودم.

اشک امونم نمی داد....

خدا تنها کسی است که تنهایی هامو باهاش قسمت می کنم...

شب بود و سکوت مطلق....

من بودم....

تنهای تنها.....

و البته تنها تر از همیشه...

باز هم شرمسار به سویش رفتم... 

و....

عاجزانه دستان سردم را به سویش دراز کردم...

در وجودم فریاد میزدم...

کمک خواستم...

گفتم...

همه ی درد هایم را گفتم...

در این مدت چشمانم بسته بود....

فقط می گفتم...

گفتم که تا کی باید صبر کنم؟

درمانده بودم و عاجز....

بدنم می لرزید...

دستانم می لرزید ....

درد عجیبی همه وجودمو می لرزوند...

خواستم مرا ببخشد.

خواستم منو به خاطر همه ی کوتاهی هام ببخشه.

خواستم منو به خاطر این ببخشه که یادم رفت هست....

خواستم منو ببخشه که یادم رفت یه روزی دریایی بودم...

این که یه روزی عاشق دریا بودم....  

یادم رفت چه روزای سختی رو فقط با یاد خدا گذروندم...

یادم رفت وقتی درمونده بودم فقط خدا بود...

یادم رفت که بهم یاد داد پرواز کنم...

یادم رفت تو اون روزای سخت وقتی بارون می اومد بهم فهموند که بارون یعنی چی...

بهم یاد داد بارون یعنی عشق بازی خدا با بنده هاش...

همون موقع بود که بهم یاد داد پرواز تو بارون یعنی چی.... 

اون موقع سرمست از با خدا بودن  بودم...

و چه خوب بودن اون روزا....

یادم رفت وقتی تنهابودم فقط خدا بود..

یادم رفت خدا کمکم کرد که از برزخ زندگیم بیرون بیام...

فراموش کردم که بهم یاد داد وقتی با اونم پیش هیچ کسی سرم رو خم نکنم...

اما...

من چی؟

من چی کار کردم...

هیچی....

من حتی یادم رفته بود که چه جوری میشه پرواز کرد....

زار زار گریه می کردم...

چون تنها بودم...  

اما ناگهان

گرمای عجیبی وجود سرد و یخ زده ام را نوازش کرد.... 

چشمامو باز کردم...

دیدم که خدا مهربان تر از همیشه مقابلم نشسته و دستان سردم را در دست داشت...

فقط گفت:من همیشه هستم....

دیدم که بارون میاد...

و منم داشتم پرواز می کردم.... 



تاريخ : ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان