نزدیک غروب بود و داشتم به خورشید نگاه می کردم که کم کمک نورش بی فروغ می شد....

دنیا دیگه داشت آروم می شد....

دیگه صدایی نبود...

همه جا آروم شده بود...

دیگه خبری از شلوغی روز نبود...

تنها بودم....

خسته بودم...

داشتم تو کوچه پس کوچه های دلم راه می رفتم...

بی هدف راه می رفتم...

دستام یخ کرده بود...

سردم بود...

فقط می رفتم...

نمی دونستم کجا...

دلم پر از گلایه بود اما نمی دونستم چرا...

فقط می دونستم باید برم...

همینطور که می رفتم،به یه دو راهی رسیدم...

نمی دونستم باید کجا برم...

فقط می دونستم باید برم....

و رفتم...

یه راهو انتخاب کردمو رفتم...

هنوز راه زیادی نرفته بودم...

که یه  دفعه خوردم زمین...

اونقدر بد افتادم که فکر می کردم واسه همیشه زمین گیر شدم...

حس کردم دیگه پاهام قدرت حرکت نداره....

اما یه چیزی، یه صدایی ته دلم می گفت پاشو...

می گفت دستتو بده به من و بلند شو...

می گفت خودم کنارتم...غصه نخور...

بهم گفت راهتو اشتباه اومدی...

برگرد...

بلند شدم...

تونستم بلند بشم و بایستم...

با این که خسته و زخمی بودم....

برگشتم...

و دوباره به راه افتادم....

حالا می فهمم که چرا زمین خوردم....

خدایا حالا می فهمم که زمین خوردم تا خیلی چیزا رو بفهمم...

حالا فقط میتونم بگم که...

خدایا شکرت...

نوشته: مائده های زمینی اثر آندره ژید

--------------------------------------------------------------------------------------------

 ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد،نه در آن چیزی که به آن می نگری!"

و آرزو مکن خدا را در جایی جز همه جا بیابی که هر مخلوقی ،نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد...برای من خواندن اینکه شن های ساحل نرم است کافی نیست،می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند.و معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.

اطمینان هست که آدمی هرگز کاری را انجام نمی دهد،مگر آن که به فهم آن قادر باشد. و درک کردن همان احساس قدرت به عمل است،

قوی باشید و شاد. یا حقلبخند

 



تاريخ : ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان