از مادرم پرسیدم زندگی چیست؟

در جوابم وا ماند

و پدر نیز ...

و سوال باقی ماند

و شب از راه رسید

وقت خوابیدن بود

و من اما بیدار در پی یک پاسخ

ماه بالای سرم خود نمایی می کرد

من ز جا بر خواستم

در حیاط خانه حوض آب ساکت بود

به کنارش رفتم

ماهی قرمز من در خواب بود شاید رویا می دید

خواستم دست در آب کنم یک صدا گفت:نکن

آن صدا از ماه بود

با ترس نگاهش کردم

گفت: تو چرا بیداری؟

گفتم: یک سوالی دارم که نه مادر جوابش را می داند نه پدر

گفت: بپرس من همه چیز می دانم

گفتم: زندگی چیست؟

خنده ای کرد و گفت: دوستی داشتم به نام سهراب او می گفت:

(زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد)

گفتم: یعنی چه؟!!

گفت: زندگی یک خواب است یک رویا که اگر بیدار شوی

روبه رویت دو گل است

یک گل پژ مرده یک گل شاد و قشنگ

خوب حالا تو بگو با کدام گل باید بود؟

من فرو رفتم در آغوش خیال که پریدم از خواب

فریاد زدم یافتم یافتم

زندگی بودن ماست و به قول سهراب

( زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود)



تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()

آخرین شب گرم رفتن دیدمش

 
لحظه های واپسین دیدار بود


او به رفتن بود و من در اضطراب


دیده ام گریان دلم بیمار بود


گفتمش از گریه لبریزم مرو


گفت جانا ناگزیرم ناگزیر


گفتم او را لحظه یی دیگر بمان


گفت می خواهم ولی دیرست دیر


 در نگاهش خیره ماندم بی امید


سر نهادم غمزده بر دوش او

 
بوسه های گریه آلودم نشست


بر رخ و بر لاله های گوش او


ناگهان آهی کشید و گفت وای


زندگی زیباست گاهی گاه زشت


گریه را بس کن مرا آتش مزن


 ناگزیرم از قبول سرنوشت


شعله زد در من چو دیدم موج اشک

 برق زد در مستی چشمان او


اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت


قطره قطره از سر مژگان او


از سخن ماندیم و با رمز نگاه


گفت میدانم جدایی زود بود


با نگاه آخرینش بین ما


هایهای گریه بدرود بود



تاريخ : ۳ فروردین ۱۳٩٢ | ٤:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان