خدایا! این هفته هم هنوز به دعا کردن فکر می کنم و به خوبی دعا.
 
اما بعضی وقتها دعا کردن برایم خیلی سخت می شود. چون نمی دانم دقیقا چه دعایی باید انجام بدم.
 
گاهی فکرمی کنم فقط برای چیزهای خیلی مهم باید دعا کنم و کار خوبی نیست که وقت و بی وقت و برای هر چیز کوچکی مزاحمت بشوم.
 اما نمی دانم کجا خواندم که تو به حضرت ابراهیم گفتی:
 (هیچ عیبی ندارد. نمک غذا و علف گوسفندانت را هم از من بخواهی.)

آن وقت بود که خیلی ذوق کردم و فهمیدم که تو واقعا دوست داری با تو حرف بزنیم.

دلیلش مهم نیست. گاهی وقتها هم، خودت بهانه جور می کنی تا ما دعا کنیم.

راستی خدا، من خیلی وقتها نمی دانم چه دعایی برایم خوب است   و چه دعایی بد.

ممکن است اشتباهی دعا کنم. خدایا خواهش می کنم خودت دعاهای مرا درست کن.

 وقتی قرآن می خوانم، می بینم قرآن یک عالم دعاهای خوب دارد. حتما خدایا،

تو از زبان پیامبرهایت می خواهی به ما یاد بدهی چه جوری و چه دعاهایی کنیم.

خدایا من این دعای آخر سوره (بقره) را خیلی دوست دارم. می خواهی آنها را برایت بنویسم:

ای پروردگار ما! اگر فراموش کرده ایم یا خطایی کرده ایم، از ما باز خواست مکن.

ای پروردگار ما! آن گونه که بر امتهای پیش از ما تکلیف سنگینی قرار دادی،

تکلیف سنگین بر دوش ما مگذار و آنچه طاقت آن را نداریم، بر ما تکلیف مکن.

گناه ما را ببخش و ما را بیامرز و به ما رحم کن.

 

تو چه جوری دعا می کنی و در دعاهایت از خدا چه می خواهی؟

آخرین دعاهایت را برای خدا بنویس و پست کن. نگو که صندوق پستی خدا را بلد نیستی. نگو که نشانی اش را گم کرده ای.

تو خوب می دانی که این نامه ای است که بی تمر و پاکت، به دست صاحبش می رسد.

پس امتحان کن.

اندیشیدن به پایان هرچیز شیرینی حضورش را تلخ می کند.............. بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز.................



تاريخ : ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()

دنگ دنگ

آی بیا پهلوان، وارد میدان بشو

نوبتت آخر رسید...

معرکه کشتی تو با خداست

 این طرف گود منم یک تنه،

آن طرف گود خدا با همه

زور خدا از همه کس بیشتره

زور من از مورچه هم کمتره

آخرش او می برد

او که خودش داور است

بازوی من را گرفت

برد هوا، زد زمین

خرد شدم این چنین...

آخر بازی ولی،

گفت: بیا

جایزه بازی و بازندگی

یک دل محکم تر است

یک زره آهنی

پاشو تنت کن ولی،

باز نبینم که زود

زیر غمم بشکنی...! 

-----------------------------------------------------------------------------

هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن.

 خدا چلچراغی‌ از آسمان‌ آویخته‌ است‌ که‌ هر چراغش‌ دلی‌ است.

دلت‌ را روشن‌ کن. تا چلچراغ‌ خدا را بیفروزی.

و فرشته‌ شمعی‌ به‌ من‌ می‌دهد و می‌رود.

راستی‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن، ببین‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است.



تاريخ : ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()

شبی با خدا....

تا حالا صدای خدارو شنیدی؟

تعجب نکن! 

فکر می کنی صدای آب صدای کیه؟

و صدای دریا............

این صدا واسم آشناست.

چند سالی میشه که دارم باهاش زندگی می کنم.

امروزم از اون روزایی بود که یه جوری بودم.

اشک امونم نمی داد....

خدا تنها کسی است که تنهایی هامو باهاش قسمت می کنم...

شب بود و سکوت مطلق....

من بودم....

تنهای تنها.....

و البته تنها تر از همیشه...

باز هم شرمسار به سویش رفتم... 

و....

عاجزانه دستان سردم را به سویش دراز کردم...

در وجودم فریاد میزدم...

کمک خواستم...

گفتم...

همه ی درد هایم را گفتم...

در این مدت چشمانم بسته بود....

فقط می گفتم...

گفتم که تا کی باید صبر کنم؟

درمانده بودم و عاجز....

بدنم می لرزید...

دستانم می لرزید ....

درد عجیبی همه وجودمو می لرزوند...

خواستم مرا ببخشد.

خواستم منو به خاطر همه ی کوتاهی هام ببخشه.

خواستم منو به خاطر این ببخشه که یادم رفت هست....

خواستم منو ببخشه که یادم رفت یه روزی دریایی بودم...

این که یه روزی عاشق دریا بودم....  

یادم رفت چه روزای سختی رو فقط با یاد خدا گذروندم...

یادم رفت وقتی درمونده بودم فقط خدا بود...

یادم رفت که بهم یاد داد پرواز کنم...

یادم رفت تو اون روزای سخت وقتی بارون می اومد بهم فهموند که بارون یعنی چی...

بهم یاد داد بارون یعنی عشق بازی خدا با بنده هاش...

همون موقع بود که بهم یاد داد پرواز تو بارون یعنی چی.... 

اون موقع سرمست از با خدا بودن  بودم...

و چه خوب بودن اون روزا....

یادم رفت وقتی تنهابودم فقط خدا بود..

یادم رفت خدا کمکم کرد که از برزخ زندگیم بیرون بیام...

فراموش کردم که بهم یاد داد وقتی با اونم پیش هیچ کسی سرم رو خم نکنم...

اما...

من چی؟

من چی کار کردم...

هیچی....

من حتی یادم رفته بود که چه جوری میشه پرواز کرد....

زار زار گریه می کردم...

چون تنها بودم...  

اما ناگهان

گرمای عجیبی وجود سرد و یخ زده ام را نوازش کرد.... 

چشمامو باز کردم...

دیدم که خدا مهربان تر از همیشه مقابلم نشسته و دستان سردم را در دست داشت...

فقط گفت:من همیشه هستم....

دیدم که بارون میاد...

و منم داشتم پرواز می کردم.... 



تاريخ : ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()

آه باران ! چه زیبا می باری...

چه زیبا می آیی...نرم نرمک می آیی ... چه با نجابت می آیی...

 

می آیی و نزدیکم می کنی...می آیی و مرا بالا می بری...

می آیی و با آمدنت تمام حس های خوب سراغم می آیند...

می آیی و با آمدنت تمام وجودم را به بازی می گیری...

 

عجب بازی لذت بخشی...

 با صدایت چه نرم تمام وجودم را نوازش می کنی... چه بی منت این همه زیبایی و حال خوب را نثارم می کنی... چه بی منت بر من می باری و مرا پر از حس پرواز می کنی... 

چه بی منت می باری و یادم می اندازی که حواسم به بالای سرم هم باشد...چه خوب یادآوری می کنی که از کجا می آیی... آن قدر زیبا می باری که وقتی می باری دلم می خواهد سرم را رو به آسمان بگیرم و با قطراتت وجودم را تازه کنی...

 

می باری و مرا سر به هوا می کنی...

 

وقتی می باری هوای خانه ی دلم  بدجور تازه می شود... و این تازگی نشانه ی خوبی است....نشانه ی باران همین است...

 نشانه ی این است که هنوزم یکی بالای سرم حواسش به من است...

 

خدای مهربانم... وقتی بارانت را نازل می کنی دلم پر از تو می شود... دلم پر از هوای تو می شود...  

این همه حس خوب و این همه تازگی همه و همه به من می گویند که تو سفره ی رحمتت را گسترده ای... سفره ی رحمتت را گسترده ای تا به هر کس سهمش را بدهی... هر کس سهمی از رحمت تو دارد... 

نمی خواهم دنبال سهمم بگردم...

همین حس و حال خوب برایم کافی است...

 سهمی از دنیا از تو نمی خواهم... دلم می خواهد از رحمتت فقط همین حس و حال خوب را نصیبم کنی... حس عاشقی 

کافی است یک نفس عمیق بکشم و آن نفس پر از تو باشد.. همین برایم کافیست...

وووووووووو

دلم یک نفس عمیق می خواهد...یک نفس عمیق که مرا پر از حس های خوب کند... پس تا می توانم نفس هایم را عمیق تر میکشم...

 

 

------------------------------------------------------------------

 

نمی دانم به کدام بهانه عاشقت شدم... 

نمی دانم به کدام بهانه مهمان شب های تنهایی ام شدی... 

نمی دانم به کدام بهانه حواست به من است...

 

نمی دانم به کدام بهانه همیشه سراغم را میگیری و هر شب به خانه ی کوچک دلم سر می زنی...

 

نمی دانم به کدام دلیل هر روز این همه ناسپاسی را می بینی ولی باز هم رحمتت را نازل می کنی...

 

نمی دانم به کدام بهانه هر گاه صدایت کردم بی پاسخ نماندم... 

نمی دانم به کدام دلیل هر شب در تمام رویا هایم هستی...

 

نمی دانم به کدام دلیل هیچ گاه رحمتت را دریغ نمی کنی...

 

نمی دانم به کدام دلیل هر گاه دلم گرفت تو گرفتگی آن را باز کردی.... 

نمی دانم به کدام دلیل در تمام لحظه هایم بودی...

 

نمی دانم به کدام دلیل تمام شب های تنهایی ام فانوس این همه تاریکی شدی...

 

نمی دانم به کدام دلیل همیشه خودت خستگی نگاهم را با نیم نگاهی برطرف می کنی...

 

نمی دانم به کدام دلیل در مقابل تمام فراموش کاری ما آدمها سکوت می کنی... 

به کدام دلیل در مقابل گناه هایی که به ناحق به گردن تو انداخته می شود باز هم سکوت می کنی...

 

نمی دانم ...

نمی دانم... 

کاش میشد در این دنیا کمی مثل تو مهربان بود...ولی دنیای این روزها پر شده از نامهربانی هایی که روز به روز آدم ها را از همه چیز حتی از خوشان دور می کند ...

 خدای خوبم... تو خود گفتی که عاشقی.... 

 

 عاشقی هم که دل می خواهد نه دلیل و بهانه

پس عشق را برای تو میخواهم

نویسنده: پرستار کوچولو سالی - ف.ف



تاريخ : ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان