انعکاس سکوت من وقتی تو را میبیند 

میشود هزار هزار دوستت دارم

که پرواز میکند و ارام ارام  در ان سکوت شب

چشمان بسته ات را میبوسد و در بالای جسم خسته ات

اشک میریزد و در حسرت دیدار نور چشمانت به افق نظاره گر میشود

چه حس قشنگیست دوستت دارمها

چه حس نابیست دلتنگی ها

ادمک دل داده است به جسم زمینیت

اه که وقتی روحش با روحت در هم دمیده میشود و پرواز میکند تا عرش خدا

ارام است وجودش با بودنت

پس بمان با بودنش



تاريخ : ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()

از آسمان پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: وسیع تر از من است

 از کوه پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: مقاوم تر از من است

از آینه پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: پاک تر از من است

از آب پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: زلال تر از من است

از مادر پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: مهربانتر از من است

از پیامبر پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: از تمام یارانم به من نزدیک تراست

ازخودش پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: خادم خدا

بهای دلم را از خدا گرفته ام . امید است که یاورم باشد و ارزو است که واقعیت تمام زندگی ام گردد.

تشکر از تمام دوستان که به یاد پرستار کوچولو سالی بودن.



تاريخ : ٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()

 

בوســـت داشتنت بزرگترین نعمت בنیاســـت !

مرا شاב میــکند !

لبـخند را به בنیــایم هدیه مـیکند ...

حتـــی این روزهــا گاهی پرواز میکنـم !

من این בوســـت בاشتن را بیشــتر از هر چیز تو ایــن בنیا دوســــت دارم ...

پرواز کن و مرا به خاطر نگاه دار .... ادمک



تاريخ : ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()

آدمک خسته شدی ؟؟؟


آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟

پاسی از شب که گذشته است ،پس چرا بیداری ؟


 آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای ؟

دلت از غصه سیاه است، چرا سوخته ای ؟


 تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی ، 

تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی ، 


آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای ؟

کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای ؟

 آخرین بار که بر مزرعه من باریدم،


 روی دستان تو من شاپرکی را دیدم ، 

تو چرا خشک شدی،


 او چرا تنها رفت ؟ من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت ؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن ،

 این منم آبی باران تو مرا باور کن ، 


باور از خویش ندارم که چنین می بارم ،

بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم ،

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست ،


 نه برای تب من فرصت بهبودی هست ،

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود،


 دلش انگار به حال دل من سوخته بود،

شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد ،


 رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد ،

 آری این بود تمام من و این بیداری ، 


جان باران چه شده از چه پریشان حالی ؟

 برو که آدمکی منتظر باران است ،


 او که با شاپرک قصه ی ما خندان است،

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم ..

یادش بخیر...   



تاريخ : ۱٠ دی ۱۳٩۳ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

 

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

 

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

 

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

 

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو

 

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

 

از قول من بگو به دلت نرم تر شود

 

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

 

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

 

یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو

 

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

 

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو



تاريخ : ٦ آذر ۱۳٩۳ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پرستار کوچولو سالی | نظرات ()
  • ایران موزه
  • آسمان