آدمک اول دنیاست بخند
 

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند…به جز مداد سفید…

هیچ کسی به او کار نمی داد…

همه می گفتند: “تو به هیچ دردی نمی خوری” …

یک شب که مداد رنگی ها…توی سیاهی کاغذ گم شده بودند…

مداد سفید تا صبح کار کرد…ماه کشید…مهتاب کشید…و  آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد…

صبح توی جعبه ی مداد رنگی…جای خالی او…با هیچ رنگی پر نشد.

[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ پرستار کوچولو سالی ]

حرفهایی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود

نمی گوییم.

و حرفهایی است

برای نگفتن ؛

حرفهایی که هرگز

سر به ابتذال گفتن

فرود نمی آورند.

حرفهای خوب و ماورایی

همین هایند !

و سرمایه ی هر کسی

به اندازه حرفهاییست

که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی قرار و

طاقت فرسا

که همچون

زبانه های بی تاب

آتشند.......

 

[ ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ پرستار کوچولو سالی ]

همیشه

غروب دریا برام

یه دلتنگی خاص داشته

درعین زیبایی وقتی خورشید

آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن

گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی

 بی انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا

که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی

غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا

نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون  هست که بشه کنارش

ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.

میدونی اگه دل به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت

آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به  بیکرانی میشه

که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل

آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی

بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر

وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از

خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش

کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های

دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا

خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن

نسیمی که منو درخودش می پیچه

و احساس سرما ئیکه همه

 وجودم رو میگیره خیلی

میایستم یه گوشه

ساحل و چشمام

رو میبندم و

فقط گوش

میکنم

[ ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ پرستار کوچولو سالی ]

دردهای من

 جامه نیستند

  تا ز تن درآورم

  " چامه و چکامه " نیستند

  تا به " رشته ی سخن " درآورم

  نعره نیستند

  تا ز " نای جان " برآورم

  دردهای من نگفتنی

  دردهای من نهفتنی است

 

  دردهای من

  گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

  درد مردم زمانه است

  مردمی که چین پوستینشان

  مردمی که رنگ روی آستینشان

  مردمی که نامهایشان

  جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

  درد می کند

  من ولی تمام استخوان بودنم

  لحظه های ساده ی سرودنم

   درد می کند

  انحنای روح من

  شانه های خسته ی غرور من

  تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

  کتف گریه های بی بهانه ام

  بازوان حس شاعرانه ام

   زخم خورده است

  دردهای پوستی کجا؟

  درد دوستی کجا؟

  این سماجت عجیب

  پا فشاری شگفت دردهاست

  دردهای آشنا

  دردهای بومی غریب

  دردهای خانگی

  دردهای کهنه ی لجوج

 

  اولین قلم

  حرف حرف درد را

  در دلم نوشته است

  دست سرنوشت

   خون درد را

        با گلم سرشته است

  پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

   درد

   رنگ و بوی غنچه ی دل است

   پس چگونه من

   رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن

   جدا کنم؟

  دفتر مرا

  دست درد می زند ورق

   شعر تازه ی مرا

   درد گفته است

   درد هم شنفته است

  پس در این میانه من

   از چه حرف می زنم؟

 

   درد، حرف نیست

   درد، نام دیگر من استَ

   من چگونه خویش را صدا کنم؟

[ ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ پرستار کوچولو سالی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

غنچه از خواب پرید گلی تازه به دنیا آمده بود خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت سلام
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب